امروز رو بهونه کردم که یکم برم به قدیم قدیما ، به زمانی که من به تنهای توی این وبلاگ مطلب می زاشتم ؛ تنهای تنها !...
تا اینکه از سایت ایران ترانه که بنده ی حقیر اونجا عضوم یه کسی برای من پیامی گذاشت ، یه کسی که دلش یه کم گرفته بود ، می دونید منو چی صدا می زد . خودم بهتون می گم : « داداشی » همیشه وبلاگو می خوند و نظر می زاشت از هک شدن وبلاگ قبلی منم خیلی دلش شکسته بود . خودش 2 تا وبلاگ داشت . ولی وقتی خواست که تو وبلاگ اشکای پنهونی با من همکاری کنه . خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم ، این شد که اسمش کنار اسم خودم تو همین وبلاگ اضافه شد . اره دوستان اون کسی نبود جز داداش من رحمان !!!!
تعجب نکنید که چرا الان اسمش اینجا نیست اونم خودم براتون تعریف می کنم . داداش گلم رحمان که از من چند سالی کوچیکتره خیلی مهربونه ، اون با شوق و ذوقی که داشت وبلاگ و آپ می کرد مطالب جالبی از داداشی تو آرشیو هست که می تونید بخونید . مدتی گذشت و باز هم از سایت ایران ترانه دوست عزیزی به جمع ما اضافه شد « آقای امیر نازنین » از اینکه می دیدم دوستان خوبی مث رحمان و امیر دارم خوشحال بودم و هر روز به شوق اینکه یکی از این دو عزیز مطلب جدیدی رو تو وبلاگ گذاشته باشن میومدم اینترنت و به وب سر می زدم و هر روز برام تازگی داشت . رحمان با پست های قشنگش و اون همه لطفی که نسبت به من داشت ( خوب داداشی بود دیگه ) امیر عزیز با خاطرات قشنگش و متن های آموزندش . این دنیای مجازی واسم شیرین شده بود و از ش لذت می بردم . کم کم دوستان دیگه ای به ما ملحق شدن مث دوست قدیمی من امیر حسین میری که تو تنظیم قالب و کارای اینجوری خیلی کمکمون می کرد . بعد از اون خانوم دایی من یعنی مژگان جون و بعد از اون هم خواهر کوچیکترم الناز . شدیم 6 نفر . همه چی خوب بود تا اینکه یه مسله ای پیش اومد بین من و رحمان و امیر حسین . یه ذره اختلاف سلیقه پیداشد این وسط . البته من مشکلی نداشتم اما داداش رحمان به خاطر علاقه ای بیش از حدش نسبت به من با امیر حسین بحثش شد ، شایدم یه کم غیرتی شد که بهش حق می دم . البته این بر می گرده به تغییراتی که تو وبلاگ توسط امیر حسین داده شده بود خوب سلیقه ی رحمان با امیر حسین جور نبود . خیلی سعی کردیم که این مشکل بین خودمون حل بشه ، اما فایده ای نداشت . چون نمی تونستن همو تحمل کنن . اینم دلیل اینکه داداش من از این وبلاگ رفت و ما رو تنها گذاشت . نه اینکه فکر کنید دیگه به ما سر نمی زده ، نه ؛ اون همیشه میومد و مطالب وبلاگ و با صبر و حوصله می خوند .
این پست وبلاگ و گذاشتم که یه کم از داداش گلم بگم براتون و همین جا از همه ی زحمتا ی که برای ما کشید ازش تشکر کنم و یه دوست دارم گنده بهش بگم که صدام تا اسمون بره تا یادش بیاد من هنوز همون ابجی المیرای خودشم و هیچ تغییری نکردم و اونو به هیچ کسی ترجیح ندادم و هنوز اون داداش رحمان خوب منه .

داداشی 8 اسفند باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با هزاران کبوتر عاشق سپيد همراه با هزاران شاخه گل سرخ ، آزاد مي کنم تا تو را در روز تولدت گلباران کنند.
چه لطيف است حس آغازي دوباره ، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
داداش رحمان گلم تولدت رو از صميم قلب با هزاران شاخه گل و صدها هزار بوسه تبريک ميگم .
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 6:55 توسط المیرا
|