تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

امروز  رو بهونه کردم که یکم برم به قدیم قدیما ، به زمانی که من به تنهای توی این وبلاگ مطلب می زاشتم ؛ تنهای تنها !...

تا اینکه از سایت ایران ترانه که بنده ی حقیر اونجا عضوم یه کسی  برای من پیامی گذاشت ، یه کسی که  دلش یه کم گرفته بود ، می دونید منو چی صدا می زد . خودم بهتون می گم : « داداشی »  همیشه وبلاگو می خوند و نظر می زاشت از هک شدن وبلاگ قبلی منم خیلی دلش شکسته بود . خودش 2 تا وبلاگ داشت  . ولی وقتی  خواست که تو وبلاگ اشکای پنهونی با من همکاری کنه . خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم ، این شد که اسمش کنار اسم خودم تو همین وبلاگ اضافه شد . اره دوستان اون کسی نبود جز  داداش من رحمان !!!!

تعجب نکنید که چرا الان اسمش اینجا نیست اونم خودم براتون تعریف می کنم . داداش گلم رحمان که از من چند سالی کوچیکتره خیلی مهربونه ، اون با شوق و ذوقی که داشت وبلاگ و آپ می کرد مطالب جالبی از داداشی تو آرشیو هست که می تونید بخونید . مدتی گذشت و باز هم از سایت ایران ترانه دوست عزیزی به جمع ما اضافه شد « آقای امیر نازنین  » از اینکه می دیدم دوستان خوبی مث رحمان و امیر دارم خوشحال بودم و هر روز به شوق اینکه یکی از این دو عزیز مطلب جدیدی رو تو وبلاگ گذاشته باشن میومدم اینترنت و به وب سر می زدم  و هر روز برام تازگی داشت . رحمان با پست های قشنگش و اون همه لطفی که نسبت به من داشت ( خوب داداشی بود دیگه ) امیر  عزیز با خاطرات قشنگش و متن های آموزندش . این دنیای مجازی واسم شیرین شده بود و از ش لذت می بردم . کم کم دوستان دیگه ای به ما ملحق شدن مث دوست قدیمی من امیر حسین میری که تو  تنظیم قالب و کارای اینجوری خیلی کمکمون می کرد . بعد از اون خانوم دایی من یعنی مژگان جون و بعد از اون هم خواهر کوچیکترم الناز . شدیم 6 نفر  . همه چی خوب بود تا اینکه یه مسله ای پیش اومد  بین من و رحمان و امیر حسین . یه ذره اختلاف سلیقه پیداشد این وسط . البته من مشکلی نداشتم اما  داداش رحمان به خاطر علاقه ای بیش از حدش نسبت به من با امیر حسین بحثش شد ، شایدم یه کم غیرتی شد که بهش حق می دم . البته این بر می گرده به تغییراتی که تو وبلاگ توسط امیر حسین داده شده بود خوب سلیقه ی رحمان با امیر حسین جور نبود . خیلی سعی کردیم که این مشکل بین خودمون حل بشه ،  اما فایده ای نداشت . چون نمی تونستن همو تحمل کنن . اینم دلیل اینکه داداش من از این وبلاگ  رفت و ما رو تنها گذاشت .  نه اینکه فکر کنید دیگه به ما سر نمی زده ، نه ؛ اون همیشه میومد و مطالب وبلاگ و با صبر و حوصله می خوند .

این پست وبلاگ و گذاشتم  که یه کم از داداش گلم بگم براتون و همین جا از همه ی زحمتا ی که برای ما کشید ازش تشکر کنم و یه دوست دارم  گنده بهش بگم که صدام تا اسمون بره  تا یادش بیاد من هنوز همون ابجی المیرای  خودشم و هیچ تغییری نکردم و اونو به هیچ کسی ترجیح ندادم و هنوز اون داداش رحمان خوب  منه .

 داداش گلم تولدت مبارک

داداشی 8 اسفند باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با هزاران کبوتر عاشق سپيد همراه با هزاران شاخه گل سرخ ، آزاد مي کنم تا تو  را در روز تولدت گلباران کنند.

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره ،  و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!   و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...     

روز تو!             

روزي که تو آغاز شدي!

 

داداش رحمان گلم تولدت رو از صميم قلب  با هزاران شاخه گل و صدها هزار بوسه تبريک ميگم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 6:55  توسط  المیرا  | 



elmira