تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

 

elmira

 

زندگي سخت تر از تصويري  است که هميشه افکار نو پاي کودکانه ام براي من به صحنه مي کشيد ؛ من هرگز درک نمي کردم  در ماوراي اين جريان ، حقايقي است که گوش هايم را از شنيدش نا شنوا ساخته اند .

خيال من واهي ترين جلوه ازيک حادثه که به دنيا  آمدن من بخشي از آن شمرده مي شد را به تصوير مي کشاند

و از دروغ و نيرنگ چيزي نمي فهميد .

صفحه ي نقاشي من آسمان هاي آبي داشت و صورت هاي خندان و بچه اي که دست پدر و مادرش را محکم گرفته بود تا با تبسمش تمام  محيط پيرامونش را سبز کند .

من هرگز نمي دانستم پشت اين صحنه چهل و شايد هم بيشتر نقاشي مي کشند ، آري

 من فقط متظاهر ترين  جنبه از وقايع  را مشاهده مي کردم و فراتر از آن براي من حتي مجهولي بيش هم نبود

همه چيز براي من همان بود که....   بود !

نمي دانستم اين معصوميتي که سراسر وجودم از آن آکنده است را تباه مي سازم و روزي نظاره گر نيست شدنش مي شوم .

من از دريده شدن پرده ي عصمت آدم ها چيزي نمي دانستم و فقط به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم

سهم من از رخداد هاي اطرافم غفلتي بود که بر من حاکم مي شد ، ذهن من کوچک تر از آن بود تا  درک کند که  گاهي  مجاهدي پشيمان مي شود از ايثار ها و فداکاري هايش ؛ يا جواني  براي فرار از دغدغه ي افکارش افيون را دواي مخاطره اش مي نمايد .

من از ظاهر فريبي آدم ها براي دستيابي به ايده آل هاي شان هيچ نمي دانستم !

و از ريخته شدن خون آدم ها به نا حق هم خبري نداشتم

من به بازي ها ي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط "

من دوست داشتن را در بوسيدن زبري ريش پدر خلاصه مي کردم ، نمي دانستم براي آموختنش بايد نگاهم باشد و نگاهي

نمي دانستم آسمان وجود من محتاج گلبرگي است تا شيفته ي درون ساده و زيبايش شود  تا به واسطه ي اشتهاي حس کردنش  وجود خالقم را لمس کنم

و اسم من خوشبخت ترين، زن ، روي زمين شود !

آري ،!

عشق براي من گمنام ترين واژه براي احيا نمودن بود ، و احساسي است  که هنوز هم براي من گنگ و نامفهوم جلوه مي کند  و هيچ گاه هم دچارش نخواهم شد !!!

سختي و رنج براي من با اشيايي  تفسير مي شد که آرزوي مالکيت شان را داشتم اما زندگي من خالي از وجودشان بود .

نمي دانستم رنج يعني مناظره ي دخترکي که زخم تازيانه هاي زمانه را با فروختن  شاخه گلي جراحي مي کند

نمي دانستم يعني رضا نبودن شاکي از حکم قاضي

نمي دانستم يعني دغدغه ي پدر براي  امتداد مسير معيشت خويشتن ،  همه ي اين ها غريب ترين خيال بودند براي دغدغه شدن

رنج براي من اندوه  نداشتن عروسك بود !

و من به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط"

دروغ براي من ترسناک ترين هيولا بود که هر گاه زبانم  وجودش را محسوس مي شد از ترس آتش جهنم بند مي آمد .

درک اين که روزي اين هيولا به فرشته ي نجات آدم نماها مبدل مي شود براي من فراتر از افسانه هاي مادر بزرگ بود !

من نمي دانستم اين هيولا روزنه ي اميدي مي شود براي جاودانگي ظلم و افزون وعده ها و وعيد ها

من نمي دانستم دروغ  براي شيطان هاي دور و نزديکم سايه ي امني مي شود براي فرار از آفتاب پرعطش کوتاهي غفلتشان

من فقط به بازي هاي کودکانه ام فکرمي کردم . 

روزها شب شدند و شب ها هم روز

من چند سال بزرگ تر شدم  و مناظره گر افکاري گرديدم  که گستردگي درونم را ترنم خيالم مي نمود

زندگي براي من مقصدي بود که تک ايستگاه سرابش ،  مرا به انتهاي مسير هدايت مي نمود

سرابي که در اعماق مه آلودش ،  نقش و نگارهايي زيبا ، چشم آدم را خيره مي نمود به شکوه نهفته شده در آن و ديده را از نظاره ي حقايق محروم مي نمود تا ظاهر پديده ها براي من حاکي از  صفات درونشان باشد

اين گونه مقصد من به ظاهر سامي و متعالي بود و همه چيز زيبا و دوست داشتني مي شد

خيال من از لبخند جنبنده هاي اطرافم ،  مهرباني شان را به من عرضه مي کرد و هرگز درک نمي کردم شيطان هم قهقهه مي زند به گناه هايي که من مرتکبشان مي شوم .

من نمي دانستم زيبايي سلطان جنگل مانع از درندگي او نمي شود

و شايد هم اين گونه دل مي بستم ،

آري ،

بصيرت من ناشي از قضاوتي بر ظاهر اشيا بود ! و باطن آن ها  براي من غريب ترين سوژه براي مناظره بود ! 

من و تنهايي من  با هم رشد پيدا کرديم و دفترچه ي اعمالمان را هم سياه و سفيد نموديم

تا امروزها  را با هم تجربه کنيم

امروزهايي که سرنوشت جواني من و تنهايي ام  به واسطه ي رفتن و آمندشان  طرح کتابت مي خورد

و من تازه ،  آهي مي کشم از سر تمام غفلت هايي که تجربه ي کوچکم آن ها را  آموخت  و عبرت کرد

کسي چه مي داند ، شايد هنوز همان کودک سال ها پيش هستم که آرزوي داشتن عروسك را دارد 

و گنجايش  ذهنم يه کوچکي دستان نمناک همان دوران است !

چه سودي  دارد وقتي معادله را مي داني و حتي جزيي کوچک از حل آن  نمي شوي

اسوده ايم هنگامي كه نمي شنويم و نمي بينيم .

اين گونه لااقل خيالمان راحت تر مي شود و فکر مي کنيم که نمي دانيم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:24  توسط  المیرا  | 


برخیز تا دعا کنیم  * بلکه سرمای زمستان برود  *و همه بار دگر زندگی را به تکاپو و به جنبش بینند * شاید اینبار لحظه وصل بهار از پس پنجره تحویل شود * و نسیم بوی ریحان آرد  * و همه از نفس باد صبا مست شوند ...

هفت سین ( المیرا 1387) هفت سین ( المیرا 1387)

 (  یه روزی ، یه جائی ، یه جوری ، یه کسی ، یه چیزی ؛ صبر داشته باش ، صبر داشته باش .
 پروردگارا ، ای رحمان رحیم و ای بخشنده مهربان ، سالی نو بهاری نو و روزگاری تازه در راه است با یاد تو ، با نام تو و با عشق تو آغازش می کنیم.
    پرودگارا ، تو را قسم میدهم به هفت آسمانت ، پاکی و معصومیت کبوترانت ، به شقایقهای دشتهای بیکرانت ، تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت ، به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت ،  به برگهای پریشان حال خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان مریز و آباد کن دلهایمان ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان ، دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان ، پروردگارا تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده ، به عظمت غروب ، به سادگی سحر و به آرمش سپیده ، به پاکی لبخندهای کودکانه و به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت ، زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان . پروردگارا پنجره دل بگشا به سوی بیماران ، گرفتاران ، به سوی سرهای بی سامان ، به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند ، چشم انتظار شفای تو ، وفای تو ، عطای تو و رضای تو . پروردگارا پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار .  )
با درود و سلام به شما دوستای گلم

از من خواسته شد که آخرین آپ اشکهای پنهونی  رو در سال 1386  خودم بزارم ، ولی هر چی فکر می کنم چیزی بیشتر از این به ذهنم نمی رسه که بخوام براتون بنویسم هر سال این موقع خوشحالیم ولی مث اینکه امسال فرق می کنه ، با سختی این سال و پشت سر گذاشتیم، به خیلی از هموطنانمون سخت گذشت تعدادی از دوستانمون رو از دست دادیم ( دوست داشتم  یادی کرده باشم از این عزیزان که امسال در بین ما نیستن ، یادشان گرامی و روحشان شاد ) ...

با هم دعای  زیر رو بخونیم چون تنها نام پروردگار دانا و تواناست که به ما انسانها ارمش می بخشد .

   پروردگارا – تو را می ستایم و آرزومندم به یاری بهترین راستی و نیک اندیشی و نیروی معنوی همه ما پویندگان راهت بتوانیم پیوسته گوش به فرمان تو داشته باشیم و با استواری تمام پایداری کنیم و به آن چه تو در بهشت به ما نوید داده ای برسیم .

   پروردگارا – آرزومندم پیوسته زبانم را با گفتار راستین بیارایی .

   پروردگارا- تا مرا تاب و توان است می خواهم که ستایشگر تو باشم .

   پروردگارا – در هنگام سختی و بدبختی تنها پرتو مهر تو هست که می تواند به روان من آرامش و آسایش  بخشد . آیا جز راستی و پاک منشی ، که پرتوی از هستی توست چه چیز دیگری به یاری و کمک من خواهد شتافت ؟

   پروردگارا  تو را می ستایم ؛ خدای دانا و توانا و بی نیاز را سزاوار تمام خوبی ها می دانم ، اندیشه نیک را می ستایم گفتار نیک را می ستایم و کردار نیک را می ستایم  .

راستی چند وقتی بود که وقتمو گذاشتم برای خوندن کتابهای که روزبه عزیز به من داده بودو این متن که الان خوندید بر گرفته شده از سروده های زرتشت جاویدان بود که براتون گذاشتم از این کتاب ها چیزای زیادی یاد گرفتم و از روزبه عزیز ممنونم که با صبر و حوصله به همه سوالاتم جواب می داد . ( روزبه جان هر چند من شاگرد خوبی نیستم ولی شما استادی خوبی می شی البته به قول خودت یه همیار یا رهنما ) بابت تمام خوبی هات ممنونم .

یه شعر زیبا براتون می زارم امیدوارم خوشتون بیاد البته بعدش باهاتون کار دارم ، راستی تولد خودمه ؛انگاری رفتم تو ۲۴ سال. چی فکر کردین من از اون دخترایی نیستم که سن مو نگم زود باشید کادو زوری بدین  . فعلا اینو بخونید :

بهارم دخترم از خواب برخيز Åشكر خندي  بزن و شوري برانگيز Å گل اقبال من اي غنچه ي  ناز Åبهار آمد تو هم با او بياميز Å

بهارم دخترم آغوش واكن Å كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد  Å زمستان ملال انگيز بگذشت Å بهاران خنده بر لب آشنا كرد Å

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست Å چمن زير پر و بال پرستوست Å كبد آسمان همرنگ درياست  Å كبود چشم تو زيبا تر از اوست Å

بهارم، دخترم، نوروز آمد  Å تبسم بر رخ مردم كند گل  Å تماشا كن تبسم هاي او را  Å تبسم كن كه خود را گم كند گل Å

بهارم، دخترم، دست طبيعت  Å اگر از ابرها گوهر ببارد Å و گر از هر گلش جوشد بهاري Å بهاري از تو زيبا تر نيارد Å

بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح  Å اميدي مي دمد در خنده تو  Å به چشم خويشتن مي بينم از دور  Å بهار دلكش آينده ي تو !

از دوستانی که ما رو یه سال دیگه تحمل کردن سپاسگزارم به پاس زحمات بي دريغتان هزاران بوسه نثارتان كرده و سر سبزي روزگارتان را آرزو منديم .این شعر زیبا  تقدیم به شما هموطن گرامی  :
تو اي پر گهر خاک ايران زمين ، که والاتري از سپهر برين ، هنر زنده از پرتو نام توست ، جهان سرخوش از جرعه جام توست

بر و بوم اين ملک پاينده باد ، بمان خرم اي خاک مينو سرشت ، که در چشم ما خوشتري از بهشت ، ترا از دل و جان پرستنده ايم

روان را به مهر تو آکنده ايم ، بر و بوم اين ملک پاينده باد ، مخور غم که آمد بهار اميد ، ز شام سيه زاد صبح سپيد

به تدبير سر حلقه راستان ، شده ملک جم غيرت باستان ، بر و بوم اين ملک پاينده باد ...

 

سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از 1387 سال است.

با آرزوی سالی خوب و پر پار ، سرشار از موفقیت و کامیابی ، شادکامی و تندرستی برای شما دوستان . شب ها و روز های خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید عید باستانی پارسیان بر شما مبارک باد .

با سپاس : المیرا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:22  توسط  المیرا  | 


امروز  رو بهونه کردم که یکم برم به قدیم قدیما ، به زمانی که من به تنهای توی این وبلاگ مطلب می زاشتم ؛ تنهای تنها !...

تا اینکه از سایت ایران ترانه که بنده ی حقیر اونجا عضوم یه کسی  برای من پیامی گذاشت ، یه کسی که  دلش یه کم گرفته بود ، می دونید منو چی صدا می زد . خودم بهتون می گم : « داداشی »  همیشه وبلاگو می خوند و نظر می زاشت از هک شدن وبلاگ قبلی منم خیلی دلش شکسته بود . خودش 2 تا وبلاگ داشت  . ولی وقتی  خواست که تو وبلاگ اشکای پنهونی با من همکاری کنه . خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم ، این شد که اسمش کنار اسم خودم تو همین وبلاگ اضافه شد . اره دوستان اون کسی نبود جز  داداش من رحمان !!!!

تعجب نکنید که چرا الان اسمش اینجا نیست اونم خودم براتون تعریف می کنم . داداش گلم رحمان که از من چند سالی کوچیکتره خیلی مهربونه ، اون با شوق و ذوقی که داشت وبلاگ و آپ می کرد مطالب جالبی از داداشی تو آرشیو هست که می تونید بخونید . مدتی گذشت و باز هم از سایت ایران ترانه دوست عزیزی به جمع ما اضافه شد « آقای امیر نازنین  » از اینکه می دیدم دوستان خوبی مث رحمان و امیر دارم خوشحال بودم و هر روز به شوق اینکه یکی از این دو عزیز مطلب جدیدی رو تو وبلاگ گذاشته باشن میومدم اینترنت و به وب سر می زدم  و هر روز برام تازگی داشت . رحمان با پست های قشنگش و اون همه لطفی که نسبت به من داشت ( خوب داداشی بود دیگه ) امیر  عزیز با خاطرات قشنگش و متن های آموزندش . این دنیای مجازی واسم شیرین شده بود و از ش لذت می بردم . کم کم دوستان دیگه ای به ما ملحق شدن مث دوست قدیمی من امیر حسین میری که تو  تنظیم قالب و کارای اینجوری خیلی کمکمون می کرد . بعد از اون خانوم دایی من یعنی مژگان جون و بعد از اون هم خواهر کوچیکترم الناز . شدیم 6 نفر  . همه چی خوب بود تا اینکه یه مسله ای پیش اومد  بین من و رحمان و امیر حسین . یه ذره اختلاف سلیقه پیداشد این وسط . البته من مشکلی نداشتم اما  داداش رحمان به خاطر علاقه ای بیش از حدش نسبت به من با امیر حسین بحثش شد ، شایدم یه کم غیرتی شد که بهش حق می دم . البته این بر می گرده به تغییراتی که تو وبلاگ توسط امیر حسین داده شده بود خوب سلیقه ی رحمان با امیر حسین جور نبود . خیلی سعی کردیم که این مشکل بین خودمون حل بشه ،  اما فایده ای نداشت . چون نمی تونستن همو تحمل کنن . اینم دلیل اینکه داداش من از این وبلاگ  رفت و ما رو تنها گذاشت .  نه اینکه فکر کنید دیگه به ما سر نمی زده ، نه ؛ اون همیشه میومد و مطالب وبلاگ و با صبر و حوصله می خوند .

این پست وبلاگ و گذاشتم  که یه کم از داداش گلم بگم براتون و همین جا از همه ی زحمتا ی که برای ما کشید ازش تشکر کنم و یه دوست دارم  گنده بهش بگم که صدام تا اسمون بره  تا یادش بیاد من هنوز همون ابجی المیرای  خودشم و هیچ تغییری نکردم و اونو به هیچ کسی ترجیح ندادم و هنوز اون داداش رحمان خوب  منه .

 داداش گلم تولدت مبارک

داداشی 8 اسفند باز شدن گلبرگ ديگري از دفتر زندگي ات را با هزاران کبوتر عاشق سپيد همراه با هزاران شاخه گل سرخ ، آزاد مي کنم تا تو  را در روز تولدت گلباران کنند.

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره ،  و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!   و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...     

روز تو!             

روزي که تو آغاز شدي!

 

داداش رحمان گلم تولدت رو از صميم قلب  با هزاران شاخه گل و صدها هزار بوسه تبريک ميگم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 6:55  توسط  المیرا  | 


با درود و سلام خدمت تمامی دوستانی که همیشه  نسبت به من و دیگر دوستان در این وبلاگ لطف داشتند و باعث دلگرمی ما شدند از انتقاد ها و پیشنهاد هاشون سعی کردیم استفاده کنیم ، دوستانی بودند که مطالب خودشون رو از متن ادبی گرفته تا شعر و جک و یا اس ام اس  و حتی عکس برامون ارسال کردند بی نهایت سپاسگزارم ، از پیام های شما دوستان در این مدت  چه در سایت ایرکات و چه ایران ترانه و یا ایمیل ها و کامنت ها و نظراتی که به ای دی من فرستادید متوجه شدم که گام های مثبت ی در زمینه فرهنگ و تمدن و هویت کشورمون برداشته ایم که جای شکرش باقیست و با استقبال خوبی هم رو به رو شد  این موضوع . که امیدوارم همین طور ادامه پیدا کنه ، تعدادی از دوستان سوال کرده بودند که حتما در این پست به سوالاتشون جواب خواهم داد . یه سری هم جک و اس ام اس بود که شما  دوستان فرستاده بودید که در آپ بعدی براتون می زارم اگه تکراری شده یا قدیمی به بزرگی خودتون ببخشید این مدت نشد مطالب رو اماده کنم و براتون بزارم . اگه دیر کردم بازم به بزرگی خودتون ما رو می بخشید . در ضمن در این آپ بعضی از نظرات و پیشنهاد ها ی که شما دوستان داده بودید رو که به نظر من جالب اومد و تا جای که یادم مونده ، می زارم ، تعدادی  آدرس وبلاگ هست که خالی از لطف نیست  می زارم تا استفاده کنید . در ادامه مطلب همه این موضوعات رو می تونید یک به یک بخونید  و نظر خودتونو بدید باز هم از همگی تشکر می کنم منتظر نظرات و پیشنهاد ها و انتقاد های شما دوستان هستم .

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 15:42  توسط  المیرا  | 


   

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك             با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك


يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك               فقط مي خواد بهت بگه تو لدت مبارك

۲۸ مرداد

     الناز جون تولدت مبارك        

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 10:9  توسط  المیرا  | 


 

چرا ؟

 

   چرا ادما با ديدن اين همه بي عدالتي بازم سكوت مي كنند ؟ خدايا چرا ما ادما فقط و فقط به فكر خودمونيم و بس ؟ چرا هيچ وقت اطرافمونو نمي بينيم ؟ چرا چشماي خيس دخترك گل فروشو نمي بينيم ؟ چرا دستاي پسرك واكسي و نمي بينيم ؟

كنار خيابون پسري به ديوار مغازه اي تكيه داده بود و يه وزنه جلوي پاهاش گذاشته بود . دفتر مشقش روي پاش بود و با دستاي كه از سرما مي لرزيد مشق مي نوشت  ، نمي دونم چي شد بي اختيار رفتم  جلو ، سرشو بلند كرد و گفت خانوم وزن مي كنيد خنديدم و بهش گفتم اره .

يه لحظه خودمو جاي اون پسر بچه ديدم  لباساي نازك و پاره اي به تنش داشت .  توي سرماي زمستون چطوري گرم مي شد ؟ پرسيدم سردت نيست ؟ دستاشو به هم فشرد و گفت : نه عادت كردم ، هوا خوبه . اين همه ادم از كنارش رد شدن چقدر بي تفاوت !!!

 

1

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 8:56  توسط  المیرا  | 


 

سلام   مژگان جون ، داش رحمان و امير اقاي گل و همه  كساي كه اينجا  بهمون سر مي زنن

 

اين شعر و الان گوش كردم خيلي باحال بود .  واسه شما هم نوشتم .

 

خيلي دلم گرفته بود .....  شونصد بار اين اهنگو گوش دادم . من تاريكه دنيا شدم

 

 

امشب از اون شباس كه من ، دوباره ديوونه بشم

 

تو مستي و بي خبري  L  اسير مي خونه بشم

 

امشب از اون شباس كه من  دلم مي خواد داد بزنم  

 

تو شهر اين غريبه ها  دردمو فرياد بزنم L  

 

دلم گرفت از اسمون  L هم از زمين هم از زمون

 

تو زندگيم چقدر غمه  L  دلم گرفته از همه

 

اي روزگار لعنتي ،  تلخه بهت هر چي بگم

 

من به زمين و اسمون دست رفاقت نمي دم

 

دست رفاقت نمي دم

 

از اين همه در به دري تو قلب من قيامته 

 

چه فايده داره زندگي  L

 

اين انتهاي طاقته

 

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

 

به داد من نمي رسه  ،  خداي آسمون من

 

دلم گرفت از اسمون  ،  هم از زمين هم از زمون

 

تو زندگيم چقدر غمه  ،  دلم گرفته از همه

 

اي روزگار لعنتي ،  تلخه بهت هر چي بگم

 

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

 

دست رفاقت نمي دم

دست رفاقت نمي دم

دست رفاقت نمي دم

 

منم درگذشت مهستي ( بانوي اواز ايران ) رو به همه دوستان تسليت مي گم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت 18:30  توسط  المیرا  | 


 

يه بازي !

 

سلام برو بچ ، خوبيد ، خوشيد   دماغتون چاقه ؟ ما هم خوبيم . با گرماي تابستون چكار

 مي كنيد ؟ خوش مي گذره بهتون ؟ خب خدا رو شكر

امروز مي خواستم با شما يه بازي رو شروع کنم ا لبته طرحش از زن داييم بود ( مژگان جون )  

يه سوال مي گم ، مي خوام همتون بهش جواب بديد ، سوال من اينه چطوري يه وبلاگ نويس شديد ؟

و بلاگ يا وبلاگ هاتون درباره چي و كجا بوده ؟

خب بهتره اول از خودم شروع كنم و براتون بگم كه من چطوري وبلاگ نويس شدم و. يه كم از وبلاگ گردي و

 سوتي هاي خودم بگم و اينكه اين چندمين وبلاگ منه و اولين وبلاگم كجا بود ؟

 

حدود 3 سال پيش بد جوري معتاد به چت شده بودم        هر وقت بيكار مي شدم سر از روم ها در مياوردم البته اون

 

موقع هنوز روم هاي ياهو رو نبسته بودن  . عجب روم هاي خفني بود . چه ادماي با شخصيتي !     

 

يه روز از اين روزها تو يكي از اين روم ها يكي از بچه ها يه ادرس بهم داد گفت حتما بياي . (نه اينكه فكر كنيد من فوضولم  ،

 

از رو كنجكاوي )روي لينك كليك كردم يه صفحه باز شد يه چند ثانيه  طول كشيد و من همچنان چشم از مانيتور بر

 

 نمي داشتم      ( مث ادماي كه هيچي نديدن  ..... ) خوب شد كه كور نشدم      .

 

بلاخره صفحه لود شد سبز بود با يه منظره قشنگ .... با اينكه نوشته هاش با فونت  خيلي ريز بود ( مث  لونه مورچه     )

 شروع كردم به خوندن . همش جك بود تا اون روز اين همه جك مشهدي يه جا نديده بودم حسابي حال كردم .

 

وبلاگ جك هاي رضا بود ..... مشتاق شدم بيشتر راجع به وبلاگ نويسي   بدونم .  اقا با خودم گفتم اگه از اين پسره بپرسم