تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

سلام

شايد شما هم يه دوستي داشته باشيد كه خيلي صميمي باشيد و از فرط صميميت بعضي وقتا حال  هم رو بگیرید 


من  هم دوران خدمت نظام وظيفه همچون دوستي داشتم.اسمش عزيز بودتقريبا از خيلي جهات مشابه بوديم و چون اكثرا با هم بوديم اسممون رو گذاشته بودن "دو قلو هاي جهانگرد" ...واما ماجراي يه روز از روزهاي خدمت


شب موقع خاموشي وقت واكس زدن پوتين ها بود واكسم تموم شده بود ازش گرفتم وپوتين هامو براق

كردم.نصف شب مسئول شب منو بيدار كرد كه پاشو پوتين هايت واكس نداره واكسش بزن و  فردا ميدون

صبحگاه رونظافتش كن. كار خودش بود بعد از خواب من پوتين ها رو عوضش كرده بود.من هم سر صبحونه

تلافي اش  كردم .توي رستوان سربازها صبحونه هم رو ميگرفتن . من هم قبل همه رسيدم شير و  كره و

عسلش بمن رسيد و نون خالي شد براش صبخونه كامل !ظهر پس از نهار يه قاشق نمك توي چايي عزيز

حل كردم وپس از اينكه نصفش رو نوش جون كرد تازه فهميد جريان  چي بود. خوب اونهم موقع شامگاه يه

پارچ آب ريخت توي پوتين هام و با اونها مجبور بودم نيم ساعت خبر دار وايستم


اما اول شب يه چيز وحشتناك رخ داد:سر شامگاه كليد هام گم شده بود فكر كردم همونجا افتاده بعد

تموم شدن شامگاه رفتم ميدون .كنار ضلع شمالي پادگان بود معمولا كسي نمي رفت اونجا. زمستون

بود و هوا زود تاريك ميشد تقريبا گرگ وميشبود. اتفاقا نگهبان ضلع شمالي عزيز بود .من هم سلانه

سلانه همون اطرا ف ميگشتم رسيدم نزديك فنس هاي پادگان..

 

ناگهان صداي ايست بلند شد . صداي عزيز بود . اصلا توجهي نكردم بلافاصله دومين و سومين ايست هم

داده شد و بعدش یه شلیک هوایی...و  ديگه مشخصه كه همه ريختند اونجا .عزيز هم در حاليكه با حرارت

توضيح ميداد كه من بخاطر ايفاء وظيفه چطور كليه اصول ايست دادن رو رعايت كردم و سپس شليك كرده

و انتظار تشویقی هم توی دلش داشت..

 

اما..اما مسئول شب چي گفت؟
گفت : بسه من شما دو نفر رو خوب ميشناسم هر دوتا تا صبح توی انفرادي و چهار روز اضافه خدمت

جالب اینجاست که اتاق انفرادی  طوری بود که آدم نتونه بخوابه. ما هم فقط تونستیم یکی دو ساعت چرت بزنیم و بقیه اش رو شطرنج بازی کردیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 21:50  توسط امیر  | 


 

 

دوستان خوب

 

شاید برای شما هم  مواقعی پیش اومده که تو یه لحظه باید تصمیم بگیرید و کاری انجام

 بدهید و هیچ دلتون نخواد.به این خاطره توجه کنید:تو روزهایی که اداره نمی رفتم بصورت

 پاره وقت کارهای حسابداری دو سه تا شرکت خصوصی رو انجام می دادم.یکی از اون شرکتها

 رو حسابدار قبلی که دوستم بود  و  دیگه خودش اونجا نمی رفت  معرفی  کرده بود و  من اکثرا

 با کارپرداز شرکت طرف بودم و اصلا صاحبان  شرکت رو ندیده بودم.

یه روز اول هفته بود و رفتم همون شرکت. دست بر قضا همون روز می خواستن برا تکمیل کادرشون چند نفر استخدام کنن و سالن اداری شلوغ بود. من هم گریزان از شلوغی و سر وصدا زودتر از همیشه

  کارها رو ردیف کردم و از اتاق خارج شدم از جلوی اتاق معاونت که رد میشدم درش نیمه باز بود و توی یه لحظه چشمم به کسی افتاد ک از  همکلاسیهام بود که توی  دوران ابتدایی و راهنمایی سالها همکلاس  بودیم و کلی وقت بود که ندیده بودم. تو همون یک لحظه خیلی از  خاطرات خوبی که داشتیم یادم اومد و بالاخره اسمش و اینکه پدرش از  خرپولهای شهره و این هم شرکت اونهاست. از بین همه این آیتم ها  همون دوستی زمان مدرسه باعث شد که برگشتم و در زدم و با اسم

کوچکش صدا کردم. سرش رو بلند کرد و من هم توی همون فاصله وارد اتاقش شدم و دستم رو بطرفش دراز کردم... هنوز کاملا دست نداده بودیم که متوجه شدم کلافش توی هم رفت و از رو صندلی نیم خیز شد . گفتم فلانی شناختی منو ..مثل آدمهای  یخ زده و  با ادبیات خاص مدیر ها گفت:

"بله..شناختم حالتون خوبه ..امری باشه"   

من هم خودم رو جدی گرفتم و گفتم :

" من هم واسه استخدام اومدم "

گفت :  "از منشی بپرسید حتما راهنمایی می کنه"

گفتم : " باشه حتما "!!

خوب زیاد دلگیر نبودم بالاخره از عوارض ثروت بیش از حده. منهم

ازاتاقش در اومدم و برگشتم به دفتر حسابداری و حسابهارو جمع کردم

و دفتر دستک رو بردم پیش کارپرداز و تحویل دادم و گفتم من دیگه

اینجا نمیام و فلان مبلغ رو بعنوان دستمزد بفرستین به آدرسم.

 

دو سه ماهی از این ماجرا گذشت..

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 10:26  توسط امیر  | 


دوباره تنها شده ام, دلم دوباره گرفته است.

چرا هيچ كودکی به من لبخند نمي زند؟ چرا هيچ غنچه ای به ياد من باز نمي شود ؟

وهيچ باراني از ناودان های شكسته ی خانه ام عبور نمي كند؟

خدايا! دلم دوباره هوای تو را كرده است. خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم.

يادم از بال های فرشتگان در كنارم مي افتد و گل های داوودی كه لحظه هايم را مترنم مي كنند. به ياد شبي

مي افتم كه تو را در ميان شمع ها ديدم. پروانه هایی را ديدم كه از تو خبر مي دادند. دوباره مي خواهم به سوی تو بيايم.


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 6:1  توسط مژگان  | 


سلام به همه عزیزان دوست داشتنی

امیدوارم حال همگی خوب  و زندگی به کامتون باشه

با اجازه همتون به خصوص المیرا جان یک هفته ای رو

مرخصی بودم علتش رو هم می دونید (جشن عروسی

تنها خواهرم) که امیدوارم خوشبخت بشه

وهمه جوونا 

هم خوشبخت بشن

خلاصه منو ببخشید و قول میدم تو این هفته جبران کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 21:39  توسط   | 



elmira