
سلام
شايد شما هم يه دوستي داشته باشيد كه خيلي صميمي باشيد و از فرط صميميت بعضي وقتا حال
هم رو بگیرید
من هم دوران خدمت نظام وظيفه همچون دوستي داشتم.اسمش عزيز بودتقريبا از خيلي جهات مشابه بوديم و چون اكثرا با هم بوديم اسممون رو گذاشته بودن "دو قلو هاي جهانگرد" ...واما ماجراي يه روز از روزهاي خدمت 
شب موقع خاموشي وقت واكس زدن پوتين ها بود واكسم تموم شده بود ازش گرفتم وپوتين هامو براق
كردم.نصف شب مسئول شب منو بيدار كرد كه پاشو پوتين هايت واكس نداره واكسش بزن و فردا ميدون
صبحگاه رونظافتش كن. كار خودش بود بعد از خواب من پوتين ها رو عوضش كرده بود.من هم سر صبحونه
تلافي اش كردم .توي رستوان سربازها صبحونه هم رو ميگرفتن . من هم قبل همه رسيدم شير و كره و
عسلش بمن رسيد و نون خالي شد براش صبخونه كامل !ظهر پس از نهار يه قاشق نمك توي چايي عزيز
حل كردم وپس از اينكه نصفش رو نوش جون كرد تازه فهميد جريان چي بود. خوب اونهم موقع شامگاه يه
پارچ آب ريخت توي پوتين هام و با اونها مجبور بودم نيم ساعت خبر دار وايستم

اما اول شب يه چيز وحشتناك رخ داد:سر شامگاه كليد هام گم شده بود فكر كردم همونجا افتاده بعد
تموم شدن شامگاه رفتم ميدون .كنار ضلع شمالي پادگان بود معمولا كسي نمي رفت اونجا. زمستون
بود و هوا زود تاريك ميشد تقريبا گرگ وميشبود. اتفاقا نگهبان ضلع شمالي عزيز بود .من هم سلانه
سلانه همون اطرا ف ميگشتم رسيدم نزديك فنس هاي پادگان..
ناگهان صداي ايست بلند شد . صداي عزيز بود . اصلا توجهي نكردم بلافاصله دومين و سومين ايست هم
داده شد و بعدش یه شلیک هوایی...و ديگه مشخصه كه همه ريختند اونجا .عزيز هم در حاليكه با حرارت
توضيح ميداد كه من بخاطر ايفاء وظيفه چطور كليه اصول ايست دادن رو رعايت كردم و سپس شليك كرده
و انتظار تشویقی هم توی دلش داشت..

اما..اما مسئول شب چي گفت؟
گفت : بسه من شما دو نفر رو خوب ميشناسم هر دوتا تا صبح توی انفرادي و چهار روز اضافه خدمت

جالب اینجاست که اتاق انفرادی طوری بود که آدم نتونه بخوابه. ما هم فقط تونستیم یکی دو ساعت چرت بزنیم و بقیه اش رو شطرنج بازی کردیم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 21:50 توسط امیر
|