تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

سلام

ديدم بقيه دوستان مثل اينكه اينقدر مشغله دارند كه فرصت نمي كنند مطلب بزارند ازاين جمله ها خوشم اومد گفتم تو پست وبلاگ بزارم شما هم بخوانيد.

 

 

به دنيا پا نهاده اي

درست مانند

كتابي باز،ساده و نانوشته

بايد سرنوشت خود رارقم بزني،

خود ونه كس ديگر

چه كسي مي تواند چنين كند؟

چگونه؟

چرا؟به دنيا آمده اي!

هم چون يك بذر زاده شده اي

مي تواني همان بذر بماني و بميري،

اما،مي تواني گل باشي و بشكفي

مي تواني،

درخت باشي و ببالي

                                 

 

                                          «اوشو»

 

 

كوچكترين تحول همان سنگ ريزه اي است

كه به درون بركه اي پرتاب مي شود

امواج بسياري به گرد آن شكل مي گيرد

سنگ ريزه ي آگاهي نيزبا بركه ي ذهن ما چنين كند!!!

 

 

 

                                       «آنتوني رابينز»

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 8:26  توسط مژگان  | 


وقتي كه دلت گرفت ... وقتي كه دلتنگ شدي ... وقتي كه ديدي هيچكس نيست باورت كنه... وقتي فهميدي كسي نيست به حرفات ودرد دلهات گوش كنه ... برو كنارپنجره ، پنجره رو باز كن و يه نگاه به آسمون بنداز، فرق نمي كنه شب باشه يا روز ، آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه كن ، ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير مي كنه ، روحت به پرواز در مياد مي ري تا اوج ابرا، كنار مهربوني كه هر چقدر هم پيشش بموني راضي نمي شي كه ازش دل بكني . يه لحظه چشماتو ببند آروم نفس بكش اون وقتي كه آروم مي شي ومي فهمي اونقدرام تنها نيستي و يكي هست كه همش با توئه .

اگه اشكات اومد بيخيال ، بزاربباره وبدون اون موقع ست كه به آرامش واقعي مي رسي و پشتت واسه مقابله با مشكلاتي كه داري محكمتر ميشه وحالابا توكل بيشتربه اون بزرگ دوستداشتني مي توني بقيه ي مسيرت رو ادامه بدي وقتي پنجره رو مي بندي انگار كه برگشتي جاي اولت اما اينبار با اميد و توكل بيشتر.

سعي كن نه تنها وقتي دلتنگي بلكه هميشه حتي اگه يه ذره هم شده به سراغش بري و باهاش درد دل كني و يادت باشه كه پيوند چشماتو با آسمون قطع نكني .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 6:4  توسط مژگان  | 


بعضی ازآدمها ترجمه شده اند.

بعضی ازآدمها تجدیدچاپ می شوند.

بعضی فتوکپی آدمهای دیگرهستند

بعضی ازآدمها جلد زرکوب دارند

.

بعضی جلد ضخیم وبعضی جلدنازک دارند.

بعضی ازآدمها باکاغذکاهی چاپ می شوندو

بعضی با کاغذسفیدومرغوب.

بعضی ازآدمها تیتردارندوروی پیشانی بعضی ازآدمها نوشته اند

"حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است"

بعضی ازآدمها رابایدچندباربخوانیم تامعنی آنهارابفهمیم

بعضی رابایدنخوانده دورانداخت.

ازروی بعضی ازآدمها بایدمشق نوشت

 وازروی بعضی جریمه

دوستان من که توی این وبلاگ هستند  و یا لطف می کنند و

بما سر می زنند از آن نوع هستن که :

باید از روی آنها مشق نوشت

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 15:29  توسط امیر  | 


وظیفه ی اساسی در زندگی این نیست که ببینیم چه چیز هایی در فواصل دور  و مبهم پنهان است بلکه کار اصلی ما باید صرف شناختن و آشنایی با چیز هایی گردد که در نزدیکی ما قرار گرفته است.

این اصلا اهمیتی ندارد که در آینده ای دور و مه آلود چه چیزی انتظار ما را می کشد فقط اهمیت در اینجاست که در آینده ی نزدیک در همین فردای روشن چه نهفته است .

در آهنینی میان خود و گذشته برقرار کنید و در غم و دلشوره ی آینده هم نباشید آینده به خودی خود خواهد امد. آنچه اهمیت دارد امروز است که ما در آن به سر می بریم اینکه در فردا های دور چه پیش خواهد آمد و چه خطراتی ما و منافع ما را تهدید خواهد کرد چندان اهمیتی ندارد.

گذشته ها گذشته اند.دست یافتن به خاطرات خوش و غمبار گذشته مشکلی از مشکلات کنونی را حل نخواهد کرد . آری آن فرصت های طلایی از دست رفته اند و یاد آوری آنها نیز هیچ فرصتی برای امروز ما ایجاد نخواهد کرد.

غم فردا را نخورید زیرا فردا هم روزی است و برای امروز همان مشکلات و نگرانیهای خودش کافی است.

برگرفته از کتاب ایین زندگی اثر دیل کارنگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 20:7  توسط   | 


                                                     سلام دوستان اين مطلب زياد طولاني نيست

       حتما تا آخر بخونيد

                              

داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالارود.
او پس از سالها آماده سازی  ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست  تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود.

                                                               


شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستارگان را پوشانیده بود.



همانطور که بالا می رفت چند قدم مانه به قله کوه پایش لیز خورد و در حالیکه بسرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.


  


در حال سقوط فقط لکه های سیا ه را مقابل چشمانش می دید و احساس مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه زمین او را در خود می گرفت.



همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگانیش به یاد امد.


 


اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در آن لحظات سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:

" خدایا کمکم کن "

 
    

 

ناگهان صدایی پر طنین که از اسمان شنیده می شد جواب داد:

 

          "از من چه مي خواهي ؟ "


 




- ای خدا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من می توانم تو را

نجات دهم ؟

- البته که باور دارم


-اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته

است پاره کن



...یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد




*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 10:44  توسط امیر  | 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 8:45  توسط  المیرا  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:48  توسط   | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 8:6  توسط  المیرا  | 


مي دوني قشنگيه راه رفتن زير بارون چيه؟

 

اينه که هيچکس نمي تونه اشکاتو ببينه

.

.

هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو

 چون

راز نگه نمي دارد و گريه مي كند...

.

هميشه وقتي که گريه مي کني

اوني که ارومت مي کنه دوستت داره

 اما اوني که با تو داره گريه مي کنه عاشقته

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 23:45  توسط   | 



elmira