تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

دقایقی با خدا

 دقایقی با خدا

بیداری را

در خواب تجربه کن

خواب را در بیداری

خدا را

با ابلیس

***

پوستواره ای شدی

پوسته را رها کن

هسته ی دوست داشتن

فقط خداست

***

خدا به قالب پروانه ای ست

پشت پنجره در پرواز

پنجره را باز کن

گوش شیطان را کر

***

دستت را دراز کن

پنجره را باز

خداست که همیشه

پشت پنجره حضور دارد و لبخند می زند

***

از خدا مترس

خدا که ابلیس نیست که از او می ترسی

به گونه ای باش در بودن و عمل

... که ابلیس از تو بترسد

... که خدا نترسد

***

دستنوشته هایم را

باد می برد

نانوشته هایم را

زمان

از عشق که غفلت می کنم

خدا را شیطان

***

به شیطان کوچک درونت بگو

همیشه با خدا باشد

***

از شیطان مترس

وقتی هنوز و تا همیشه

دست خدا ترا نوازش می کند

***

خدا بزرگتر از آن است

که با گفتن " خدا بزرگ است "

در مخیله ی کوچک تو بگنجد

خدا را کوچک کن

به هیئت پروانه ای

سپس به پرواز پروانه ی کوچک پشت پنجره خیره شو

تا بزرگی خدا را دریابی

***

آخر شب که خواب می آید

به همراهش

کلام کم می آید

درست مثل دید چشمهامان

پیش از آنکه برای خواب ببندیمشن

باش تا

کلام آخر را 

...

خدا با چشمهای بسته ترا می بیند

تو با چشهای باز

چرا فقط شیطان را می بینی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 15:50  توسط امیر  | 


 سلام به همگی

دوستاي  گلم از شعراي ارساليتون  ممنونم يه تعداي از شعراي شما رو براي اين پست  اشكاي پنهوني

انتخاب كردم و براتون مي زارم .  اميدوارم همگي خوشتون بياد . اولين شعر و با شعر دوست خوبم شروع

 مي كنم كه سالها پيش اين متن قشنگو برام نوشتن و فرستادن . من كه از اين شعر خيلي چيزا فهميدم

 و خيلي قشنگ و با معنا بود . اين شعر هميشه برام تازگي داشته و داره ،دوست دارم وقتي اين شعرو

مي خونيد هر چي كه به ذهنتون مي رسه  برام بگيد . از دوست خوبم ( اميد ) بابت اين شعر زيباش

 ممنونم .                            

ôôôôôô  

در جمع شیوخ شهر میرقصی ومی خوانی

  که مرد نمی بینی تا روی بپوشانی

من پاک ومسلمانم ،  از رقص چه می دانم ؟

میگویم ومی گویی

به به چه مسلمانی !!! ...

دستور لب را درکار ر يا کردی

گر بوسه نمی گیری یا رقص نمی دانی ؟

ای پینه دستان را بوسیده تماشا کن .

با نام تو میتازد صد پینه به پیشانی

تسبیح به کف شیخی تقدیر چنین فرمود

روح لقدسا بگریز از مریم عمرانی

مفهوم بکارت ار تفسیر نویی باید

پیراهن خود بشکاف ای یوسف کنعانی

گفتم که مسلمانم

از گفته پشیمانم

یک لحظه هوسرانی

یک عمر پشیمانی ...

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 15:27  توسط  المیرا  | 


                 

                نسل   سر گشته

 

  یا رب دگر از خلق جهان بی خبرم کن ، چون سرو سرافراز چمن بی ثمرم کن

  آثار من آتش بزن وبی اثرم کن            

  دیگر زهنر خسته شدم بی هنرم کن ، نسل سرگشته

 

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 9:26  توسط  المیرا  | 


هوالجمیل

دوستی بلوط و گل سرخ

 یک نهال گل سرخ همراه با نهال بلوطی

 سبز و شاداب از زمین روییدند.

 روزها در کنار هم گل گفتندو گل شنیدند.

حرف شان هر روز از نسیم بود واز شبنم و باران.

وقتی بوته ی گل سرخ به گل نشست

بلوط درختی شده بود بالا بلند

 وحالا از چیز های تازه

از عقاب وقله واسمان حرف می زد.

گل که طاقتش طاق شده بودبا گریه گفت:

 خیال می کند خیلی بزرگ شده.

وبعد با تمام قدرت رو به درخت

 که سر به اسمان کشیده بودفریاد زد:

 حالا انقدر بزرگ شده ای

 وقت حرف زدن با گلی را نداری.

 بلوط گفت:همه اش این نیست که من انقدر بزرگ شده ام

مسئله اینجاست که تو هم اینقدر کوچک مانده ای.      

 ( شل سیلور استاین)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 20:13  توسط   | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 20:33  توسط   | 


 

 

 

عشق هاي امروزي

 

اين روزا عشق چه غريبه ،  مث زندگي عجيبه

عشقو به بازي گرفته ،  اون كه تو نگاش فريبه

عاشقا اين روزا خسته ن  ،  نگرون و دل شكسته ن

توي اين قحطي احساس ،  به عزاي عشق نشستن

عاشقا سنگ صبورن ، عاشقا نگاه دورن

عاشقا مست مي شن از عشق  ، صاف و ساده ، بي غرورن

اون كه بي خيال مي خونه  ،   خودش اينو خوب مي دونه

واسه عاشق ، اسم معشوق  ،  هميشه ورد زبونه

اين ترانه ها نشونه ست  ،  گله از دوره زمونه ست

گله از زمونه اي كه ،  نام عشق فقط بهونه ست

عشق يه دنيا رمز و رازه  ،  عشق مث نفس نيازه

گل عشق مي گرده امروز ، در پي هواي تازه

عشق يعني عطر گل ياس  ، كوله باري پر از احساس

عشق كمياب و گرونه ، مث دونه هاي الماس

عشق يه مفهوم قشنگه ، واسه هر كس كه يه رنگه

يكي آبي ، يكي مشكي ، يكي هم باهاش مي جنگه

عشق اميد روزگاره ، تا هميشه موندگاره

يكي مست لذت اون ،  يكي اما گله داره

 

 

õõõõõ

 

 

گفتي كه هميشه ايني ، ميايي و به دل مي شيني

 

گفتي كه طاقت نداري حتي اشكامو ببيني

 

گفتي كه دلم مي گيره ، اگه دستاتو نگيره

 

حالا مي ريتو چه آسون ، نمي گي دلم مي ميره؟

 

حالا مي خواي كه رها شي ، با غريبه آشنا شي

 

اما اين دل ديوونه فكر مي كنه تو باهاشي

 

دل من اينو مي دونه كه دلت نامهربونه

 

اما باز با بي قراري پاي عشق تو مي مونه

 

گفتي حوصله نداري ، مي ري و تنهام مي زاري

 

منو باش كه فك مي كردم تو يه عشق موندگاري

 

 

õõõõõ

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 19:24  توسط  المیرا  | 


 

« هر غروب جمعه »

 

بي تواين چشماي خسته ام حتي يه شب نمي خوابه

 

تو شب بلند يلدا لحظه هام در تب و تابه

 

بي تو چشماي ستاره مث شمعي بي فروغه

 

قصه ادم و حوا به خدا بي تو دروغه

 

بي تو اون ماهي قرمز تو كوير تشنه مي مونه

 

هيچ قناريي تو دنيا ديگه آواز نمي خونه

 

بي تو اقيانوس و دريا ، تن مي دن به رسم مرداب

 

اون گلاي زرد نرگس مي مونن هميشه تو خواب

 

بي تو خورشيد پشت ابرا مي مونه هميشه خاموش

 

اون غروب سرد پاييز مي شه تا ابد فراموش

 

بي تو زندوني تنهام

 

توي اين قفس اسيرم

 

تو سكوت و بي قراري

 

به خدا من كه مي ميرم

 

بي تو هر غروب جمعه مي شينم تو كنج ايوون

 

جون مي ده پرنده ي  دل زير دونه هاي بارون

 

 

–—–—–—–—–—–—–—

 

 

اگه سرنوشت مي ذاشت دست ما رو تو دست هم

 

ديگه تو دنيا نداشتم با تو من غصه و غم

 

اگه زندگي مي داد خوشبختي رو به ما دو تا

 

اون موقع با هم مي رفتيم تا خود خود خدا

 

اگه روزگار به خوبي با ما دو تا تا نكرد

 

پشت در مونديم و درها رو به رومون وا نكرد

 

چرا طاقت نياوردي ، پا گذاشتي به فرار

 

رفتي و من موندم و بي تو يه دنيا انتظار

 

اين بارم كلاغ قصه نرسيد به خونشون

 

يكي راه خونه رو كاش بهش بده نشون

 

 eli

 

–—–—–—–—–—–—–—

 

«  من فکر میکنم،پس، هستم  »

 

دكارت

 

Elmira

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:3  توسط  المیرا  | 



elmira