تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

omid  omid

امید سلطانی در تاریخ  6/5/1345 در چهار محال و بختیاری «پل چوبی» به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد . از ده سالگی در کنار هنرهایی مثل خطا طی و نقاشی احساس کرد که صدایی برای خواندن نیز دارد. روزگار گذشت و امید در 18 سالگی در جبهه جنگ حضور یافت . سپس برای تحصیل در سالیان بعد به ترکیه مهاجرت کرد و در آنجا برای تامین نیاز مالی برای تحصیل تصمیم به استفاده از استعدادش در زمینه خواندن کرد و در کاباره ها به خواندن پرداخت .

امید تحصیلات خود را نیز تا مهندسی معماری ادامه داد و پس از آن وقتی که درخواندن نیز به موفقیت دست یافت و تجربه کسب کرد، تصمیم گرفت تا اولین آلبوم

خود را روانه بازار کند.اولین آلبوم امید باران نام دارد که تمام مراحل ضبط آن درترکیه انجام شد و به وسیله کمپانی معتبر ترانه به مدیریت وارطان آوانسیان و جهانگیر طبریایی در سال 1992 میلادی در سراسر جهان پخش شد . ترانه باران با آهنگسازی کیومرث سلیم پور و ترانه زیبای رحمان شکوفه پور به زیباترین و بدیع ترین آهنگهای امید تبدیل شد .

بعد از موفقیت این آلبوم امید راهی آمریکا شد تا در شهر فرشتگان به فعالیت هنری اش ادامه دهد و ثمره تلاش او در آن سالها چهار آلبوم دیگر به نامهای « هردوعاشق 1994 ، حضرت عشق 1995، پرسه های عاشقانه 1997 ، سربلند 2000 و... » بود که در این آلبومها امید ترانه های فوق العاده زیبا و دلنشینی را ارائه داد .

در آلبوم پرسه های عاشقانه ترانه زیبای یاسمین را امید برای دخترش خوانده است.

 

اما پس از ارائه آلبوم پرسه های عاشقانه امید به علت پایان مهلت حضورش در آمریکا ناچار به ترک این کشور شد و به اسرائیل مهاجرت کرد. حضور در اسرائیل و دور شدن از صحنه ی هنر امید را سخت دچار عذاب کرد ،به طوری که خود وی در این باره میگوید که از خواندن نا امید شده بود و این برگشتن را مدیون لطف خداوند به وی میداند. اما امید بار دیگر به آمریکا و شهر لس آنجلس این بار برای همیشه بازگشت.

آلبوم پیروزی در سال 2002 شروع فعالیتهای امید پس از سالهای دوری بود، آلبومی که این بار هم با آهنگهای زیبایی چون: دوستت دارم ،تو محشری ،گل رویایی، پیروزی و ..... گل کرد و بار دیگر نام امید بر سر زبانها افتاد. به مناسبت موفقیت این آلبوم کمپانی آونگ جشنی را برپا ساخت. کنسرت بزرگی که در سالن یوونیورسال آمفی تئاتر برگزار شد. کنسرت عظیمی که همگان را به تحسین امید و صدای او واداشت.بعد از این امید هر ماه کنسرتهایی را در شهرهای مختلف برگزار کرد و علاقه مندان وطرفداران خود را سیراب ساخت.

آلبوم کنسرتهای امید آلبومی بود که در اکتبر 2004 توسط کمپانی آونگ عرضه شد.

آلبومی که عظمت کنسرتهای امید را به خوبی نشان میدهد.

پس از این آلبوم و در حالی که همه منتظر ترانه و آهنگهای تازه از امید بودند ،پس از 4 سال  انتظار با انتظار به پایان رسید و بالاخره آلبوم هشتم امید با نام انتظار درسال 2006عرضه شد، آلبومی که به حق یکی از بهترین های این چند ساله موزیک ایران بود و اینبار امید متفاوت تر از همیشه با استفاده و ترانه های زیبا بر روی آهنگها و ریتمهای مدرن و به روز و تسلط مثال زدنی خود در اجرا همه را غافلگیر کند.

تولدت مبارك

 

تولد اميد نازنين اين هنرمند عزيز و دوست داشتني رو به ايشون و تمام دوست دارانشون تبريك مي گم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 10:44  توسط  المیرا  | 


مشيت الهي بر اين بود كه در فراق عزيزي سوگوار گرديم ، كه وجودش مايه مباهات بود و نبودنش سبب درد و رنج و تالم .

 

خسرو شكيبايي 

 خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل سرطان کبد) (علت مرگ بیماری دیابت، ایست قلبی وسرطان) بازیگر معروف سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشته‌ی بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد، تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفه‌ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم «خط قرمز» (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) آغاز کرد. او در حدود ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد.

خسرو شکیبایی در سال 1323 در تهران به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال 1342 با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلم های هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریال هایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینی های این هنرمند بود. خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلم های هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند کشورمان که مدت ها از عارضه سرطان کبد رنج می برد، ساعت 4 بامداد امروز در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 8:19  توسط  المیرا  | 


با درود و سلام به شما نازنینان   

عکسها رو ازشهرستان نیشابور براتون می زارم این عکسا رو من خودم گرفتم که توضیحی کوتاه در باره هر عکس خواهم داد . امیدوارم خوشتون بیاد .

 راستی عکسا رو که ذخیره کنید سایزشون بزرگ می شه و می تونید بهتر ببینید .

چند تا عکس از آسمان بعد از بارانی شدید و رنگین کمانی بسیار زیبا

1 2

 

 3 4

عکسهای زیبا و دیدنی ازدروازه ی خیام و  آرامگاه  خیام   

5 6

 

 

 7 8

 برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید  

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 8:13  توسط  المیرا  | 


     اين گلهاي زيبا  قابل شما رو نداره .

 

*/ او كه هويت نخستين و ريشه هاي استوار خويش را باز نشناسد، آينده اي استوار نخواهد داشت ، و انسان بي آينده ، سرانجام به هر يوغي گردن خواهد نهاد.  " کوروش بزرگ "

  

با  دورد  و سلام به شما دوست عزيز

براتون مطالب ارسالی رو می زارم ، امیدوارم که خوشتون بیاد در ضمن از دوستانی که این مطالب رو برامون فرستادن تشکر می کنم ..  از همه کسانی که این مدت به من و دوستانم سر زدند ممنونم سعی می کنم جبران کنم . از داداش رحمان گل هم تشکر می کنم که همیشه لطف داشته به من ، و سایر دوستان که پیام های تبریک شونو تو بخش کامنت ها دیدم . از دوستانی که ایمیل های پر مهرشونو دریافت کردم عزیزانی که در سایت ایرکات و ایران ترانه پیام گذاشته بودند از همگی بی نهایت سپاسگذارم . ممنونم از نظر لطفتون . خیلی خیلی خیلی خیلی دوستون دارم . مطالب جالبي براتون دارم و چند تا ادرس كه بايد ببينيد ،  تا اخر این آپ با ما باشید .

با هر نگاه بر آسمان اين خاک ، هزار بوسه مي زنم ،نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر ، و خليج هميشگي پارس مي گيرم .

من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ ، و ابوموسي نور مي گيرد ، من عشقم را در کوه گواتر ، در سرخس و خرمشهر

به زبان مادري فرياد خواهم زد .

تفنگم در دست سرودم بر لب ، همه ايران را مي بوسم ، من خورشيد هزار پاره ي عشق را ، بر خاک وطن مي آويزم .

اي وارثان پاکي : من آخرين نگاهم ، بر آسمان آبي اين خاک ، و خليج هميشگي پارس ؛ خواهد بود

( خليج هميشگي پارس وبلاگ روزبه نازنين.... پست جديدشو حتمابخونيد . )

 

 

 چند تا درخواست كوچولو  كه براتون مي زارم  ! بخونيد .

صالح : سلام مي كنم به همه ي خوانندگان اين تارنگار . از شما دوستان مي خواهم كه براي مادرم كه مبتلا به بيماري سرطان شده دعا كنيد . تا هر چه زود تر خوب بشه و به خونه برگرده . دلمون براي خند ه هاش تنگ شده .  تشكر

ariyaz_1363 : دختري 18 ساله به نام مارال مبتلا به بيماري سرطان شده كه از شما مي خوام براش دعا كنيد . تا خوب بشه .

الميرا : دوستاي گلم براي معمصومه ي 5  ساله هم دعا كنيد تا  سلامتي خودشو به دست بياره .

ما هم اميدواريم كه با دعاهاي شما و لطف بي نهايت پروردگار اين 3 عزيز هر چه زودتر سلامتي كامل خودشو نو به دست بيارن تا خانواده گلشون و شاد كنن و به جمع دوستان خوبشون بر گردن .

( پروردگارا با دستهاي برافراشته به سوي تو مي خواهم تا ياريمان دهي و پشتيبان ما در هنگام سختي ها باشي . پروردگارا از تو سلامتي و تندرستي تمامي ايرانيان را خواهانم . به تمامي اين عزيزان سلامتي عطا بفرما ...            آمين

 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه ، توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم ، مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم

خيلي سخته بگي ميرم ، وقتي مي خواي که بموني ، وقتي مي خواي تو خيالت ، شعراي قشنگ بخوني

من گذشتم از تو اما ، تو هميشه بهتريني ، مثل اشکي واسه چشمام ، موندگاري و صميمي

من مي خواستم تو خيالم ، ازتو تا ابد بخونم  ، تنها باشم بي حضورت ، رازچشماتو بدونم

من مي خواستم واسه دردام ، تنهايي خونه بسازم ،با نت هاي مهربونيت ، شعراي قشنگ بسازم

مي دونستم وقتي ميرم ، ديگه تا ابد غريبم ، حتي واسه چشم خيست ، بي وفاترين فريبم

شايد امروز که سياهي ،رخنه کرده تو وجودم ، بدونم که راستي راستي ، روزي عاشق تو بودم

 Elmira

 

 

./ ديگر اين پنجره بگشاي که من  ، به ستوه آمدم از اين شب تنگ . ديرگاهيست که در خانه همسايه من خوانده خروس . وين شب تلخ عبوس ـ

مي فشارد به دلم پاي درنگ . ديرگاهيست که من در دل اين شام سياه ، پشت اين پنجره بيدار و خموش ، مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش : مست آن بانگ دلاويز که مي آيد نرم ، محو آن اختر شبتاب که مي سوزد گرم ؛ مات اين پرده شبگير مه مي بازد رنگ .

آري ، اين پنجره بگشاي که صبح ؛ مي درخشد پس اين پرده تار  . مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس  .

وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس ، بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار ، خنده روز که با اشک من آميخته رنگ ...

( شعری زیبا از  هوشنگ ابتهاج  )

 

 یه زمانی یه دوست خوب شاعر داشتیم که اسم گلشون پیمان صفر دوست بود چند وقتیه که ازشون بی خبریم داشتم همین جوری مطالب تو هاردو می خوندم که به دوتا متن کوچولو از ایشون برخوردم . شما هم بخونید

« كبوتر در قفس ديدن ندارد  ، گل پژمرده بوييدن ندارد ، ز پا افتاده ام از من نترسيد  ، پلنگ مرده ترسيدن ندارد

…/05/1382 »

« روزي كه قرار شد به بهشت بروم  ، هيچ فكر نمي كردم  ، كه زير پاي مادرم  ، له شوم .....03/10/1382 »

 

 چشم من گم شد تو پنجره ها- نيومدي  ،  گفته بودم واسه خاطرخدا نيومدي

يكي گفت شباي مهتاب بشينم دعا كنم ،  بالا رفت دستاي من واسه دعا  - نيومدي

دل من اسير چشماي تو شد حتي واسه  ، اين كه اين ديوونه رو كني رها -  نيومدي

واسه تو نوشته بودم كه دلم ديوونته ، تو گذاشتي به حساب خطا  - نيومدي

يكي گفت اول راه عاشقي سخته هنوز ،  سرگذاشتم به دل بيابونا  - نيومدي

يكي گفت برو واسه كبوترا دونه بريز ، دلمو ريختم واسه كبوترا  - نيومدي

بسزي زندگيمو بستم به غوغاي ضريح ، امانت دادم اونو دست رضا -  نيومدي

نذرمونوشتمش رو گلا تا يادم نره  ،  نذرارو يكي يكي كردم ادا  - نيومدي

گفته بودم يه كسي بياد بگه آخر شه ،  لااقل بيا براي يه نگا - نيومدي

گفته بودن بيا از عشق تو ديوونه شده  ،  لااقل واسه خاطر شفا  - نيومدي

آشنا ترين غريبه اي تو قصه هاي من  ، منو كشتي تو غريب آشنا  - نيومدي

چه بياي و چه نياي من سر حرفم ميمونم ، تاخيراتو ميذارم پاي وفا  - نيومدي

ديدمت رد ميشدي از كوچه ي خاطره ها ، التماست كردم گفتم بيا - نيومدي

اين روزا هيچ نامه اي به مقصدش نمي رسه ، تو شدي مثل جواب نامه ها  - نيومدي

خوبيا تموم ميشن ميرن يه جا تو خاطره ، مث تو رفتي سراغ خوبيا - نيومدي

نميگم بيا اگه دوس نداري بياي؛ نيا 

لااقل بهم بگو چرا..... نيومدي    

                                                    

برای خوندن ادامه متن کلیک کنید 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:55  توسط  المیرا  | 


 

elmira

 

زندگي سخت تر از تصويري  است که هميشه افکار نو پاي کودکانه ام براي من به صحنه مي کشيد ؛ من هرگز درک نمي کردم  در ماوراي اين جريان ، حقايقي است که گوش هايم را از شنيدش نا شنوا ساخته اند .

خيال من واهي ترين جلوه ازيک حادثه که به دنيا  آمدن من بخشي از آن شمرده مي شد را به تصوير مي کشاند

و از دروغ و نيرنگ چيزي نمي فهميد .

صفحه ي نقاشي من آسمان هاي آبي داشت و صورت هاي خندان و بچه اي که دست پدر و مادرش را محکم گرفته بود تا با تبسمش تمام  محيط پيرامونش را سبز کند .

من هرگز نمي دانستم پشت اين صحنه چهل و شايد هم بيشتر نقاشي مي کشند ، آري

 من فقط متظاهر ترين  جنبه از وقايع  را مشاهده مي کردم و فراتر از آن براي من حتي مجهولي بيش هم نبود

همه چيز براي من همان بود که....   بود !

نمي دانستم اين معصوميتي که سراسر وجودم از آن آکنده است را تباه مي سازم و روزي نظاره گر نيست شدنش مي شوم .

من از دريده شدن پرده ي عصمت آدم ها چيزي نمي دانستم و فقط به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم

سهم من از رخداد هاي اطرافم غفلتي بود که بر من حاکم مي شد ، ذهن من کوچک تر از آن بود تا  درک کند که  گاهي  مجاهدي پشيمان مي شود از ايثار ها و فداکاري هايش ؛ يا جواني  براي فرار از دغدغه ي افکارش افيون را دواي مخاطره اش مي نمايد .

من از ظاهر فريبي آدم ها براي دستيابي به ايده آل هاي شان هيچ نمي دانستم !

و از ريخته شدن خون آدم ها به نا حق هم خبري نداشتم

من به بازي ها ي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط "

من دوست داشتن را در بوسيدن زبري ريش پدر خلاصه مي کردم ، نمي دانستم براي آموختنش بايد نگاهم باشد و نگاهي

نمي دانستم آسمان وجود من محتاج گلبرگي است تا شيفته ي درون ساده و زيبايش شود  تا به واسطه ي اشتهاي حس کردنش  وجود خالقم را لمس کنم

و اسم من خوشبخت ترين، زن ، روي زمين شود !

آري ،!

عشق براي من گمنام ترين واژه براي احيا نمودن بود ، و احساسي است  که هنوز هم براي من گنگ و نامفهوم جلوه مي کند  و هيچ گاه هم دچارش نخواهم شد !!!

سختي و رنج براي من با اشيايي  تفسير مي شد که آرزوي مالکيت شان را داشتم اما زندگي من خالي از وجودشان بود .

نمي دانستم رنج يعني مناظره ي دخترکي که زخم تازيانه هاي زمانه را با فروختن  شاخه گلي جراحي مي کند

نمي دانستم يعني رضا نبودن شاکي از حکم قاضي

نمي دانستم يعني دغدغه ي پدر براي  امتداد مسير معيشت خويشتن ،  همه ي اين ها غريب ترين خيال بودند براي دغدغه شدن

رنج براي من اندوه  نداشتن عروسك بود !

و من به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط"

دروغ براي من ترسناک ترين هيولا بود که هر گاه زبانم  وجودش را محسوس مي شد از ترس آتش جهنم بند مي آمد .

درک اين که روزي اين هيولا به فرشته ي نجات آدم نماها مبدل مي شود براي من فراتر از افسانه هاي مادر بزرگ بود !

من نمي دانستم اين هيولا روزنه ي اميدي مي شود براي جاودانگي ظلم و افزون وعده ها و وعيد ها

من نمي دانستم دروغ  براي شيطان هاي دور و نزديکم سايه ي امني مي شود براي فرار از آفتاب پرعطش کوتاهي غفلتشان

من فقط به بازي هاي کودکانه ام فکرمي کردم . 

روزها شب شدند و شب ها هم روز

من چند سال بزرگ تر شدم  و مناظره گر افکاري گرديدم  که گستردگي درونم را ترنم خيالم مي نمود

زندگي براي من مقصدي بود که تک ايستگاه سرابش ،  مرا به انتهاي مسير هدايت مي نمود

سرابي که در اعماق مه آلودش ،  نقش و نگارهايي زيبا ، چشم آدم را خيره مي نمود به شکوه نهفته شده در آن و ديده را از نظاره ي حقايق محروم مي نمود تا ظاهر پديده ها براي من حاکي از  صفات درونشان باشد

اين گونه مقصد من به ظاهر سامي و متعالي بود و همه چيز زيبا و دوست داشتني مي شد

خيال من از لبخند جنبنده هاي اطرافم ،  مهرباني شان را به من عرضه مي کرد و هرگز درک نمي کردم شيطان هم قهقهه مي زند به گناه هايي که من مرتکبشان مي شوم .

من نمي دانستم زيبايي سلطان جنگل مانع از درندگي او نمي شود

و شايد هم اين گونه دل مي بستم ،

آري ،

بصيرت من ناشي از قضاوتي بر ظاهر اشيا بود ! و باطن آن ها  براي من غريب ترين سوژه براي مناظره بود ! 

من و تنهايي من  با هم رشد پيدا کرديم و دفترچه ي اعمالمان را هم سياه و سفيد نموديم

تا امروزها  را با هم تجربه کنيم

امروزهايي که سرنوشت جواني من و تنهايي ام  به واسطه ي رفتن و آمندشان  طرح کتابت مي خورد

و من تازه ،  آهي مي کشم از سر تمام غفلت هايي که تجربه ي کوچکم آن ها را  آموخت  و عبرت کرد

کسي چه مي داند ، شايد هنوز همان کودک سال ها پيش هستم که آرزوي داشتن عروسك را دارد 

و گنجايش  ذهنم يه کوچکي دستان نمناک همان دوران است !

چه سودي  دارد وقتي معادله را مي داني و حتي جزيي کوچک از حل آن  نمي شوي

اسوده ايم هنگامي كه نمي شنويم و نمي بينيم .

اين گونه لااقل خيالمان راحت تر مي شود و فکر مي کنيم که نمي دانيم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:24  توسط  المیرا  | 


برخیز تا دعا کنیم  * بلکه سرمای زمستان برود  *و همه بار دگر زندگی را به تکاپو و به جنبش بینند * شاید اینبار لحظه وصل بهار از پس پنجره تحویل شود * و نسیم بوی ریحان آرد  * و همه از نفس باد صبا مست شوند ...

هفت سین ( المیرا 1387) هفت سین ( المیرا 1387)

 (  یه روزی ، یه جائی ، یه جوری ، یه کسی ، یه چیزی ؛ صبر داشته باش ، صبر داشته باش .
 پروردگارا ، ای رحمان رحیم و ای بخشنده مهربان ، سالی نو بهاری نو و روزگاری تازه در راه است با یاد تو ، با نام تو و با عشق تو آغازش می کنیم.
    پرودگارا ، تو را قسم میدهم به هفت آسمانت ، پاکی و معصومیت کبوترانت ، به شقایقهای دشتهای بیکرانت ، تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت ، به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت ،  به برگهای پریشان حال خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان مریز و آباد کن دلهایمان ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان ، دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان ، پروردگارا تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده ، به عظمت غروب ، به سادگی سحر و به آرمش سپیده ، به پاکی لبخندهای کودکانه و به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت ، زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان . پروردگارا پنجره دل بگشا به سوی بیماران ، گرفتاران ، به سوی سرهای بی سامان ، به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند ، چشم انتظار شفای تو ، وفای تو ، عطای تو و رضای تو . پروردگارا پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار .  )
با درود و سلام به شما دوستای گلم

از من خواسته شد که آخرین آپ اشکهای پنهونی  رو در سال 1386  خودم بزارم ، ولی هر چی فکر می کنم چیزی بیشتر از این به ذهنم نمی رسه که بخوام براتون بنویسم هر سال این موقع خوشحالیم ولی مث اینکه امسال فرق می کنه ، با سختی این سال و پشت سر گذاشتیم، به خیلی از هموطنانمون سخت گذشت تعدادی از دوستانمون رو از دست دادیم ( دوست داشتم  یادی کرده باشم از این عزیزان که امسال در بین ما نیستن ، یادشان گرامی و روحشان شاد ) ...

با هم دعای  زیر رو بخونیم چون تنها نام پروردگار دانا و تواناست که به ما انسانها ارمش می بخشد .

   پروردگارا – تو را می ستایم و آرزومندم به یاری بهترین راستی و نیک اندیشی و نیروی معنوی همه ما پویندگان راهت بتوانیم پیوسته گوش به فرمان تو داشته باشیم و با استواری تمام پایداری کنیم و به آن چه تو در بهشت به ما نوید داده ای برسیم .

   پروردگارا – آرزومندم پیوسته زبانم را با گفتار راستین بیارایی .

   پروردگارا- تا مرا تاب و توان است می خواهم که ستایشگر تو باشم .

   پروردگارا – در هنگام سختی و بدبختی تنها پرتو مهر تو هست که می تواند به روان من آرامش و آسایش  بخشد . آیا جز راستی و پاک منشی ، که پرتوی از هستی توست چه چیز دیگری به یاری و کمک من خواهد شتافت ؟

   پروردگارا  تو را می ستایم ؛ خدای دانا و توانا و بی نیاز را سزاوار تمام خوبی ها می دانم ، اندیشه نیک را می ستایم گفتار نیک را می ستایم و کردار نیک را می ستایم  .

راستی چند وقتی بود که وقتمو گذاشتم برای خوندن کتابهای که روزبه عزیز به من داده بودو این متن که الان خوندید بر گرفته شده از سروده های زرتشت جاویدان بود که براتون گذاشتم از این کتاب ها چیزای زیادی یاد گرفتم و از روزبه عزیز ممنونم که با صبر و حوصله به همه سوالاتم جواب می داد . ( روزبه جان هر چند من شاگرد خوبی نیستم ولی شما استادی خوبی می شی البته به قول خودت یه همیار یا رهنما ) بابت تمام خوبی هات ممنونم .

یه شعر زیبا براتون می زارم امیدوارم خوشتون بیاد البته بعدش باهاتون کار دارم ، راستی تولد خودمه ؛انگاری رفتم تو ۲۴ سال. چی فکر کردین من از اون دخترایی نیستم که سن مو نگم زود باشید کادو زوری بدین  . فعلا اینو بخونید :

بهارم دخترم از خواب برخيز Åشكر خندي  بزن و شوري برانگيز Å گل اقبال من اي غنچه ي  ناز Åبهار آمد تو هم با او بياميز Å

بهارم دخترم آغوش واكن Å كه از هر گوشه،  گل آغوش وا كرد  Å زمستان ملال انگيز بگذشت Å بهاران خنده بر لب آشنا كرد Å

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست Å چمن زير پر و بال پرستوست Å كبد آسمان همرنگ درياست  Å كبود چشم تو زيبا تر از اوست Å

بهارم، دخترم، نوروز آمد  Å تبسم بر رخ مردم كند گل  Å تماشا كن تبسم هاي او را  Å تبسم كن كه خود را گم كند گل Å

بهارم، دخترم، دست طبيعت  Å اگر از ابرها گوهر ببارد Å و گر از هر گلش جوشد بهاري Å بهاري از تو زيبا تر نيارد Å

بهارم، دخترم، چون خنده ي صبح  Å اميدي مي دمد در خنده تو  Å به چشم خويشتن مي بينم از دور  Å بهار دلكش آينده ي تو !

از دوستانی که ما رو یه سال دیگه تحمل کردن سپاسگزارم به پاس زحمات بي دريغتان هزاران بوسه نثارتان كرده و سر سبزي روزگارتان را آرزو منديم .این شعر زیبا  تقدیم به شما هموطن گرامی  :
تو اي پر گهر خاک ايران زمين ، که والاتري از سپهر برين ، هنر زنده از پرتو نام توست ، جهان سرخوش از جرعه جام توست

بر و بوم اين ملک پاينده باد ، بمان خرم اي خاک مينو سرشت ، که در چشم ما خوشتري از بهشت ، ترا از دل و جان پرستنده ايم

روان را به مهر تو آکنده ايم ، بر و بوم اين ملک پاينده باد ، مخور غم که آمد بهار اميد ، ز شام سيه زاد صبح سپيد

به تدبير سر حلقه راستان ، شده ملک جم غيرت باستان ، بر و بوم اين ملک پاينده باد ...

 

سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از 1387 سال است.

با آرزوی سالی خوب و پر پار ، سرشار از موفقیت و کامیابی ، شادکامی و تندرستی برای شما دوستان . شب ها و روز های خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید عید باستانی پارسیان بر شما مبارک باد .

با سپاس : المیرا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:22  توسط  المیرا  | 


امروز  رو بهونه کردم که یکم برم به قدیم قدیما ، به زمانی که من به تنهای توی این وبلاگ مطلب می زاشتم ؛ تنهای تنها !...

تا اینکه از سایت ایران ترانه که بنده ی حقیر اونجا عضوم یه کسی  برای من پیامی گذاشت ، یه کسی که  دلش یه کم گرفته بود ، می دونید منو چی صدا می زد . خودم بهتون می گم : « داداشی »  همیشه وبلاگو می خوند و نظر می زاشت از هک شدن وبلاگ قبلی منم خیلی دلش شکسته بود . خودش 2 تا وبلاگ داشت  . ولی وقتی  خواست که تو وبلاگ اشکای پنهونی با من همکاری کنه . خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم ، این شد که اسمش کنار اسم خودم تو همین وبلاگ اضافه شد . اره دوستان اون کسی نبود جز  داداش من رحمان !!!!

تعجب نکنید که چرا الان اسمش اینجا نیست اونم خودم براتون تعریف می کنم . داداش گلم رحمان که از من چند سالی کوچیکتره خیلی مهربونه ، اون با شوق و ذوقی که داشت وبلاگ و آپ می کرد مطالب جالبی از داداشی تو آرشیو هست که می تونید بخونید . مدتی گذشت و باز هم از سایت ایران ترانه دوست عزیزی به جمع ما اضافه شد « آقای امیر نازنین  » از اینکه می دیدم دوستان خوبی مث رحمان و امیر دارم خوشحال بودم و هر روز به شوق اینکه یکی از این دو عزیز مطلب جدیدی رو تو وبلاگ گذاشته باشن میومدم اینترنت و به وب سر می زدم  و هر روز برام تازگی داشت . رحمان با پست های قشنگش و اون همه لطفی که نسبت به من داشت ( خوب داداشی بود دیگه ) امیر  عزیز با خاطرات قشنگش و متن های آموزندش . این دنیای مجازی واسم شیرین شده بود و از ش لذت می بردم . کم کم دوستان دیگه ای به ما ملحق شدن مث دوست قدیمی من امیر حسین میری که تو  تنظیم قالب و کارای اینجوری خیلی کمکمون می کرد . بعد از اون خانوم دایی من یعنی مژگان جون و بعد از اون هم خواهر کوچیکترم الناز . شدیم 6 نفر  . همه چی خوب بود تا اینکه یه مسله ای پیش اومد  بین من و رحمان و امیر حسین . یه ذره اختلاف سلیقه پیداشد این وسط . البته من مشکلی نداشتم اما  داداش رحمان به خاطر علاقه ای بیش از حدش نسبت به من با امیر حسین بحثش شد ، شایدم یه کم غیرتی شد که بهش حق می دم . البته این بر می گرده به تغییراتی که تو وبلاگ توسط امیر حسین داده شده بود خوب سلیقه ی رحمان با امیر حسین جور نبود . خیلی سعی کردیم که این مشکل بین خودمون حل بشه ،  اما فایده ای نداشت . چون نمی تونستن همو تحمل کنن . اینم دلیل اینکه داداش من از این وبلاگ  رفت و ما رو تنها گذاشت .  نه اینکه فکر کنید دیگه به ما سر نمی زده ، نه ؛ اون همیشه میومد و