تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

سال نو مبارک

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:15  توسط امیر  | 


بسيار پيـش آمـده كـه در سـايـتــها و و مجلات گوناگون به مطالبي باعنوان "روشـهاي موفقيت"، "رموز كاميابي" و غيره برخـورد نـمـوده بـاشيـد. همـه اين نوشتارها عموما داراي نـواقـص و نقاط ضعفي مي باشد كه انسـان را آنچنان كه بايد و شـايـد به سـر منـزل مقصود نمي رسانند.

در كتاب آسماني قرآن 12 آيه بسيـار معجزه آسا وجود دارد كه شايد كمتـر كسي تا به حـال بـه آن تـوجه نـموده باشد. سخناني به نهايت جالب و هدايت گر كه هر فردي را بـطور يقين در زندگي موفق نموده و به بالاترين درجات سوق مي دهد و شما ميبينيد كه اسـرار كاميابي در تمامي مراحل و جنبه هاي زندگي در اين 12 آيه ارزشمند نهفته است.

بـراي رسـيـدن بـه مـوفـقـيت كـافي است اين آيات را با قلبي روشن به ذهن سپرده و با تفكر آنها را سرلوحه همه اعمال و رفتار خود نماييد.

به خداوند فرصت دهيد، خواهيد ديد كه زندگي شما دچار تحول شگرفي خواهد شد.

و اكنون آيات...

آيات 19 تا 30 سوره مباركه الرعد:
 


بنام خداوند بخشنده مهربان

آيا مسلماني كه به يقين ميداند كـه اين قرآن به حق از جانب خدا بـر تو نازل شده است ‌‌‌[ و از آن كـسب عـلـم و حـكـمت و سعادت مي كـند ] مقامش نزد حق با كافر نا بيناي جاهل يكسان است؟

و تنها عاقلان متذكر اين حقيقتند تنـها عاقلانند كه هم به عهد خدا وفا ميكنند و هم پيمان حق را نمي شكنند

و هم آنچه را خدا به پيوند آن امر كرده [مانند صله رحم و دوستي پدر و مـادر و مـحـبـت اهـل ايـمـان و حـفـظ عـهـد و پـيـمـان بـا خـدا و خـلق و راسـتـگويـي و غـيـبت نكردن و مسخره نكردن و چـشم نداشتن به مال و ناموس ديگران] اطلاعت ميكنند

و از خدا مي تـرسـند و از سختي هنگام حساب مي انديشند و هم در طلب رضاي خدا راه صبر پيش ميگيرند و نماز بپا ميدارند

و از آنچه نصيبشان كرديم به فـقـرا پـنهان و آشكارا انفاق مي كنند و در عوض بديهاي مردم نيكي ميكنند

اينان هستندكه عاقبت منزلگاه نيكو يافتند كه آن منزل بهشتهاي عدن است كه در آن بهشت خود و همه پـدران و زنـان و فـرزنـدان شـايـسـته خويش داخل ميشوند

درحالي كه فرشتگان بر [تهيت] آنها از هـر در وارد ميگردند و [مـيگويند] سلام بر شما كه [در طاعت و عبادت خدا و رنج و آلام عالم] صبر پيشه كرديد تا عاقبت منزلگاه نيكو يافتيد

و آنانكه پس از پيمان بستن [ با خدا و رسول] عـهد خـدا شـكسـتـنـد و هم آنچه خدا به پيوند آن امر كرده [مانند صله رحم و دوستي علي (ع) و مؤمنان و اولياء خدا ] پاك بريدند

و در روي زمين فساد و فـتـنه بـرانـگيـختـنـد ايـنان را لعن خدا و منزلگاه عذاب دوزخ نصيب است

خدا هر كه را خواهد فراخ روزي و هر كه را خـواهـد تنگ روزي گردانـد و[ اين مردم كافر] به زندگي و متاع دنيا دلشادند در صورتيكه دنيا در قبال آخرت متاع ناقابلي بيش نيست

كافران ميگويند چرا آيات و حجت قاطعي از خدا بر [ اثبات نـبوت] او نازل نشد [ اي رسول ما ] تو به آنها بگو كه [ حـجت قـاطـعـي مـانـند قرآن و معجزات ديگر آمد اكنون ]

خـدا هر كه را خواهد گـمـراه و هـر كـه را بـه درگـاه او تـضرع و انابه كند هدايت ميكند. [ چه اشخاصي بدرگاه خدا تضرع و انابه ميـكـنـند؟ ] آنها كـه بـه خدا ايمان آورده دلهاشان بياد خدا آرام مي گـيـرد [مـردم] آگـاه باشيد كه تنها ياد خدا آرام بخش دلها است

آنها كه به خدا ايمان آورده به كارهاي نيكو پرداختند خوشا بر احوال آنها و مقام نيكوي آنها

[ اي محمد (ص) ] ما تو را به رسالت ميان خلقي فرستاديم كه پيش از اين هم پيغمبران و امتهاي ديگر بجايشان بوده و درگذشتند[امر تازه اي نيست كه ترا به رسالت فرستاديم ] تا بر امـت آنـچه [ از معارف الهـي] از ما به وحي بر تو رسد تلاوت كني و به مـردمـي كـه بـه خداي مهربان كافر ميشوند بگو او خداي من است و جز آن خدايي نيست و من بر او توكل كرده ام و روي اميدم بسوي اوست.

راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار


اين آيات را 10 باره و 100 باره بخوانيد، به آنها عمل كنيد، به تك تك كـلمـات بينديشيد و در زندگي موفق شويد! معجزه اين آيات اين است كه با هر با خواندن آنها چيز جديدي از رموز موفقيت در ذهن شما منقوش خواهد شد.

واقعا زيبا است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 14:36  توسط امیر  | 


کشف ایران ، نام  آوری بیگانه  :

 

دیدیم و خواهیم دید در تاریخ که بسیار چیز ها را ایرانیان کشف و درست کرده اند . اما به  اسم بیگانگان ثبت شده است . در قسمت زیرین به اندکی از آنان میپردازیم :

1 ) : الفبا و یا پیدایش خط از آن ایرانیان است و نباید آن را به فنقی ها نسبت داد گواه این مطلب کتیبه های هفت هزار سال میباشد ، اما فنقی ها چهار هزار سال تمدن باقی دارند .

 

2 ): میگویند که اولین جاده های سنگی دنیا را دویست سال قبل از میلاد مسیح در روم ساختند اما استرابون نویسنده ی مخصوص اسکندر مقدونی گواه میدهد که چنین جاده هایی در ایران بوده است .

 

3):ایرانیان بودند که سکه ها را مس / نقره و طلا کردند نه لیدی ها گواه این مطلب سکه های چند هزار ساله میباشد که قدیمی ترین آنها پانصد سال از اولین سکه ی زر لیدی قدیمی تر است .

 

4 ) : دو هزار و چهار صد سال قبل از ناپلئن بناپارت هوخشتره پادشاه مقتدر مادی قانون نظام وظیفه را تثبیت کرد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 10:8  توسط امیر  | 


دقایقی با خدا

 دقایقی با خدا

بیداری را

در خواب تجربه کن

خواب را در بیداری

خدا را

با ابلیس

***

پوستواره ای شدی

پوسته را رها کن

هسته ی دوست داشتن

فقط خداست

***

خدا به قالب پروانه ای ست

پشت پنجره در پرواز

پنجره را باز کن

گوش شیطان را کر

***

دستت را دراز کن

پنجره را باز

خداست که همیشه

پشت پنجره حضور دارد و لبخند می زند

***

از خدا مترس

خدا که ابلیس نیست که از او می ترسی

به گونه ای باش در بودن و عمل

... که ابلیس از تو بترسد

... که خدا نترسد

***

دستنوشته هایم را

باد می برد

نانوشته هایم را

زمان

از عشق که غفلت می کنم

خدا را شیطان

***

به شیطان کوچک درونت بگو

همیشه با خدا باشد

***

از شیطان مترس

وقتی هنوز و تا همیشه

دست خدا ترا نوازش می کند

***

خدا بزرگتر از آن است

که با گفتن " خدا بزرگ است "

در مخیله ی کوچک تو بگنجد

خدا را کوچک کن

به هیئت پروانه ای

سپس به پرواز پروانه ی کوچک پشت پنجره خیره شو

تا بزرگی خدا را دریابی

***

آخر شب که خواب می آید

به همراهش

کلام کم می آید

درست مثل دید چشمهامان

پیش از آنکه برای خواب ببندیمشن

باش تا

کلام آخر را 

...

خدا با چشمهای بسته ترا می بیند

تو با چشهای باز

چرا فقط شیطان را می بینی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 15:50  توسط امیر  | 


سلام

شايد شما هم يه دوستي داشته باشيد كه خيلي صميمي باشيد و از فرط صميميت بعضي وقتا حال  هم رو بگیرید 


من  هم دوران خدمت نظام وظيفه همچون دوستي داشتم.اسمش عزيز بودتقريبا از خيلي جهات مشابه بوديم و چون اكثرا با هم بوديم اسممون رو گذاشته بودن "دو قلو هاي جهانگرد" ...واما ماجراي يه روز از روزهاي خدمت


شب موقع خاموشي وقت واكس زدن پوتين ها بود واكسم تموم شده بود ازش گرفتم وپوتين هامو براق

كردم.نصف شب مسئول شب منو بيدار كرد كه پاشو پوتين هايت واكس نداره واكسش بزن و  فردا ميدون

صبحگاه رونظافتش كن. كار خودش بود بعد از خواب من پوتين ها رو عوضش كرده بود.من هم سر صبحونه

تلافي اش  كردم .توي رستوان سربازها صبحونه هم رو ميگرفتن . من هم قبل همه رسيدم شير و  كره و

عسلش بمن رسيد و نون خالي شد براش صبخونه كامل !ظهر پس از نهار يه قاشق نمك توي چايي عزيز

حل كردم وپس از اينكه نصفش رو نوش جون كرد تازه فهميد جريان  چي بود. خوب اونهم موقع شامگاه يه

پارچ آب ريخت توي پوتين هام و با اونها مجبور بودم نيم ساعت خبر دار وايستم


اما اول شب يه چيز وحشتناك رخ داد:سر شامگاه كليد هام گم شده بود فكر كردم همونجا افتاده بعد

تموم شدن شامگاه رفتم ميدون .كنار ضلع شمالي پادگان بود معمولا كسي نمي رفت اونجا. زمستون

بود و هوا زود تاريك ميشد تقريبا گرگ وميشبود. اتفاقا نگهبان ضلع شمالي عزيز بود .من هم سلانه

سلانه همون اطرا ف ميگشتم رسيدم نزديك فنس هاي پادگان..

 

ناگهان صداي ايست بلند شد . صداي عزيز بود . اصلا توجهي نكردم بلافاصله دومين و سومين ايست هم

داده شد و بعدش یه شلیک هوایی...و  ديگه مشخصه كه همه ريختند اونجا .عزيز هم در حاليكه با حرارت

توضيح ميداد كه من بخاطر ايفاء وظيفه چطور كليه اصول ايست دادن رو رعايت كردم و سپس شليك كرده

و انتظار تشویقی هم توی دلش داشت..

 

اما..اما مسئول شب چي گفت؟
گفت : بسه من شما دو نفر رو خوب ميشناسم هر دوتا تا صبح توی انفرادي و چهار روز اضافه خدمت

جالب اینجاست که اتاق انفرادی  طوری بود که آدم نتونه بخوابه. ما هم فقط تونستیم یکی دو ساعت چرت بزنیم و بقیه اش رو شطرنج بازی کردیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 21:50  توسط امیر  | 



Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
 
لطفا مداد باشید :
 

1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد .
 
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
 
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .
 
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
 
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 3:31  توسط امیر  | 


سلام دوستان

تا حالا دیدین یکی واسه گرفتن پشه خون بپا کنه؟ خوب من اینکار رو کردم:

 

با چند تن از دوستامون رفته بودیم شمال جاتون خالی خیلی خوش گذشت..!!

دوتا ماشین و هفت نفر آدم مدعی که هر کدوم فکر می کرد که خودش عقل کل

هستش و عقل بقیه روی هم به اندازه نصف عقل اون هم نمیشه..

دو نفر که مامور تدارکات و خرید بودن. میوه و گوشت و بعضی چیزها رو

از شهر خودمون خریدند که باصطلاح خوب باشه البته پولی که داده بودن

خیلی خوب بود..شاید کیفیت خرید هم خوب بود اما اونی که قسمت من میشد

چه عرض کنم ..چون یکی از راننده ها من بودم ویکی از تدارکاتچی ها توی

هر کدوم از ماشین ها حین رانندگی میوه و چیزهای دیگه پخش میکرد و صد

البته از خودش و نفرات میانی تا میوه ها بمن می رسید کیفیتش درجه سه!!

می شد..

حساب کنید موقع خوردن غذاهم چی پیش اومد و کبابهای سوخته

نصیب من شدو ..

دو نفر هم مامور پیدا کردن محل خواب شدن که بعد کلی علافی نیمچه اتاقی

با یه پروانه آویز از سقف که صدای هلی کوپتر (بالگرد فارسی) می دادپیدا

کردن و همه رو ساندویچ کردن تو اون اتاق. حساب کنید دیگه خستگی و

هوای گرم و شرجی شمال و ..

..و پشه هایی که حمله ور شدندو خواب از کله من پرید چون بقیه مثل

بخت آدمای بخت برگشته خوابیده بودند و فقط من با پشه ها ور می رفتم

یکی از پشه ها که خیلی مزاحم بود هی می نشست روی لبم و هر کاری

 میکردم نمی رفت پی کارش. توی تاریکی یه چیزی بدستم خورد و

 بی اختیاربا اون محکم زدم بهش که جا خالی داد وصدای آخ من و ..

یکی کلیدرو روشن کرد و قیافه من در حالیکه چاقو بدست و خون از

 لبم جاری بودتوجه همه روجلب کردو پس از آن توپ و تشر همه مثل

آوار ریخت روسرم که :

آدم حسابی روزهمه مارو خسته کردی الان هم بخاطریه پشه

خون بپا می کنی! و ما رو بدخواب!!!

خوب این خاطره رو گفتم که بدونید الان فصل گرما و شرجی شمال

هستش پس اگه بنزین اضافی داشتین و خواستین برین مسافرت..

 

برید جاهای سردسیر مثل : مشهد و یا تبریز و ارومیه!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 5:7  توسط امیر  | 


بعضی ازآدمها ترجمه شده اند.

بعضی ازآدمها تجدیدچاپ می شوند.

بعضی فتوکپی آدمهای دیگرهستند

بعضی ازآدمها جلد زرکوب دارند

.

بعضی جلد ضخیم وبعضی جلدنازک دارند.

بعضی ازآدمها باکاغذکاهی چاپ می شوندو

بعضی با کاغذسفیدومرغوب.

بعضی ازآدمها تیتردارندوروی پیشانی بعضی ازآدمها نوشته اند

"حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است"

بعضی ازآدمها رابایدچندباربخوانیم تامعنی آنهارابفهمیم

بعضی رابایدنخوانده دورانداخت.

ازروی بعضی ازآدمها بایدمشق نوشت

 وازروی بعضی جریمه

دوستان من که توی این وبلاگ هستند  و یا لطف می کنند و

بما سر می زنند از آن نوع هستن که :

باید از روی آنها مشق نوشت

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 15:29  توسط امیر  | 


اگر به غازها وقتی از سرمای زمستان به مناطق گرمسیری مهاجرت می کنند نگاه کنید خواهید دید

 که آنها دسته جمعی و بشکل  >  پرواز میکنند

می دانید چرا؟

                                                        در  پرواز بشکل  >

راندمان پرواز در مقایسه باغازی که بتنهایی پرواز می کند تا 71% افزایش

 می یابد

 

درس اول:

در یک مسیر حرکت کردن و در قالب تیم کار کردن کمک می کند  تا سریع تر و آسان تر به مقصد برسیم

وقتی غازی گروه را ترک می کند ناچار است مشکلات تنها پرواز کردن را و مقاومت هوا را تحمل کند

بنابراین فورا به گروه بر می گردد و از قدرت گروهی که پیشاپیش او حرکت

 می کند بهره می جوید

 

درس دوم:

در میان و هماهنگ با گروه بودن و در یک جهت حرکت کردن میزان تلاش را کاهش و رسیدن به هدف را آسان می کند

هر کسی کمک می کند  و دریافت کننده کمک نیز هست

وقتی رهبر گروه از پرواز خسته می شود به انتهای گروه رفته و غاز دیگری جایگزین می شود

 

درس سوم:

وقتی غازها بشکل > پرواز می کنند

با سر و صدا همدیگر را تشویق می کنند و در یک جهت به پیش می روند

تشویق جرات می دهد

تشویق و جرات بخشیدن بموقع ایجاد انگیزه می کند و قدرت می دهد و بهترین نتیجه حاصل می شود

 

درس چهارم:

وقتی غازی مریض یا خسته می شود گروه را ترک می کند

بعضی غازها هم با او گروه را ترک می کنند تا حمایت کرده به گروه برگردد

یا بمیرد. در اینصورت غازهای کمک رسان دو باره به گروه بر می گردند

 

درس پنجم:

بیایید در کنار هم باشیم و اگر کنار هم باشیم بهتر می توانیم بر مشکلات فایق آییم

اگر ارزش واقعی دوستی را درک کنیم

اگراز احساس ما بودن و مشارکت آگاه باشیم:

 

زندگی آسان تر و عمر پربارتر خواهدشد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 11:22  توسط امیر  | 


 

 

دوستان خوب

 

شاید برای شما هم  مواقعی پیش اومده که تو یه لحظه باید تصمیم بگیرید و کاری انجام

 بدهید و هیچ دلتون نخواد.به این خاطره توجه کنید:تو روزهایی که اداره نمی رفتم بصورت

 پاره وقت کارهای حسابداری دو سه تا شرکت خصوصی رو انجام می دادم.یکی از اون شرکتها

 رو حسابدار قبلی که دوستم بود  و  دیگه خودش اونجا نمی رفت  معرفی  کرده بود و  من اکثرا

 با کارپرداز شرکت طرف بودم و اصلا صاحبان  شرکت رو ندیده بودم.

یه روز اول هفته بود و رفتم همون شرکت. دست بر قضا همون روز می خواستن برا تکمیل کادرشون چند نفر استخدام کنن و سالن اداری شلوغ بود. من هم گریزان از شلوغی و سر وصدا زودتر از همیشه

  کارها رو ردیف کردم و از اتاق خارج شدم از جلوی اتاق معاونت که رد میشدم درش نیمه باز بود و توی یه لحظه چشمم به کسی افتاد ک از  همکلاسیهام بود که توی  دوران ابتدایی و راهنمایی سالها همکلاس  بودیم و کلی وقت بود که ندیده بودم. تو همون یک لحظه خیلی از  خاطرات خوبی که داشتیم یادم اومد و بالاخره اسمش و اینکه پدرش از  خرپولهای شهره و این هم شرکت اونهاست. از بین همه این آیتم ها  همون دوستی زمان مدرسه باعث شد که برگشتم و در زدم و با اسم

کوچکش صدا کردم. سرش رو بلند کرد و من هم توی همون فاصله وارد اتاقش شدم و دستم رو بطرفش دراز کردم... هنوز کاملا دست نداده بودیم که متوجه شدم کلافش توی هم رفت و از رو صندلی نیم خیز شد . گفتم فلانی شناختی منو ..مثل آدمهای  یخ زده و  با ادبیات خاص مدیر ها گفت:

"بله..شناختم حالتون خوبه ..امری باشه"   

من هم خودم رو جدی گرفتم و گفتم :

" من هم واسه استخدام اومدم "

گفت :  "از منشی بپرسید حتما راهنمایی می کنه"

گفتم : " باشه حتما "!!

خوب زیاد دلگیر نبودم بالاخره از عوارض ثروت بیش از حده. منهم

ازاتاقش در اومدم و برگشتم به دفتر حسابداری و حسابهارو جمع کردم

و دفتر دستک رو بردم پیش کارپرداز و تحویل دادم و گفتم من دیگه

اینجا نمیام و فلان مبلغ رو بعنوان دستمزد بفرستین به آدرسم.

 

دو سه ماهی از این ماجرا گذشت..

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 10:26  توسط امیر  | 


                                                     سلام دوستان اين مطلب زياد طولاني نيست

       حتما تا آخر بخونيد

                              

داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالارود.
او پس از سالها آماده سازی  ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست  تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود.

                                                               


شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستارگان را پوشانیده بود.



همانطور که بالا می رفت چند قدم مانه به قله کوه پایش لیز خورد و در حالیکه بسرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.


  


در حال سقوط فقط لکه های سیا ه را مقابل چشمانش می دید و احساس مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه زمین او را در خود می گرفت.



همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگانیش به یاد امد.


 


اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در آن لحظات سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:

" خدایا کمکم کن "

 
    

 

ناگهان صدایی پر طنین که از اسمان شنیده می شد جواب داد:

 

          "از من چه مي خواهي ؟ "


 




- ای خدا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من می توانم تو را

نجات دهم ؟

- البته که باور دارم


-اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته

است پاره کن



...یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد




*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 10:44  توسط امیر  | 


خودم را جایی دور گم کرده ام

بر می گردم و نگاه می کنم

ردی از قدمهای کسی نیست

انگار که هیچ جاده ای شروع نشده

می خواهم ادامه دهم

اما همین که راه بیفتم

دوباره همان صدا را خواهم شنید


" صبر کن "

" من مدتها ست دنبال شما می گردم "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 16:1  توسط امیر  | 


وقتي كه اخرين بار ديدمش

مثل مجسمه خشكي

ساخته از خاكستر

هزاران ترك برداشته ام و

                                             غباري كهنه

در مي رسد تا غبار از من برگيرد

و من

فرو مي ريزم

                                          كنار جارويي و سطلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 18:32  توسط امیر  | 


چشم هايم گلايه دارند از نديدنت
گوش هايم
براي نشنيدن صدايت
با قلبم چكنم
كه با ضرباني زنگ زده
روي نئون دستانم
براي "
تو
"ي ماضي شده
 انتظار مي كشند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 14:38  توسط امیر  | 


ميوه خريدن  سوائي است
يا همه ميوه هايت تازه و شيرين است
يا ترش و كال
ويا هر دو با هم
اما زندگي</