تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

   

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك             با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك


يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك               فقط مي خواد بهت بگه تو لدت مبارك

۲۸ مرداد

     الناز جون تولدت مبارك        

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 10:9  توسط  المیرا  | 


                 

                نسل   سر گشته

 

  یا رب دگر از خلق جهان بی خبرم کن ، چون سرو سرافراز چمن بی ثمرم کن

  آثار من آتش بزن وبی اثرم کن            

  دیگر زهنر خسته شدم بی هنرم کن ، نسل سرگشته

 

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 9:26  توسط  المیرا  | 


وقتي كه دلت گرفت ... وقتي كه دلتنگ شدي ... وقتي كه ديدي هيچكس نيست باورت كنه... وقتي فهميدي كسي نيست به حرفات ودرد دلهات گوش كنه ... برو كنارپنجره ، پنجره رو باز كن و يه نگاه به آسمون بنداز، فرق نمي كنه شب باشه يا روز ، آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه كن ، ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير مي كنه ، روحت به پرواز در مياد مي ري تا اوج ابرا، كنار مهربوني كه هر چقدر هم پيشش بموني راضي نمي شي كه ازش دل بكني . يه لحظه چشماتو ببند آروم نفس بكش اون وقتي كه آروم مي شي ومي فهمي اونقدرام تنها نيستي و يكي هست كه همش با توئه .

اگه اشكات اومد بيخيال ، بزاربباره وبدون اون موقع ست كه به آرامش واقعي مي رسي و پشتت واسه مقابله با مشكلاتي كه داري محكمتر ميشه وحالابا توكل بيشتربه اون بزرگ دوستداشتني مي توني بقيه ي مسيرت رو ادامه بدي وقتي پنجره رو مي بندي انگار كه برگشتي جاي اولت اما اينبار با اميد و توكل بيشتر.

سعي كن نه تنها وقتي دلتنگي بلكه هميشه حتي اگه يه ذره هم شده به سراغش بري و باهاش درد دل كني و يادت باشه كه پيوند چشماتو با آسمون قطع نكني .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 6:4  توسط مژگان  | 


 

مبعث رسول اکرم ( صل الله علیه واله وسلم) مرد خدا

 

اشاعه دهنده ی پیام و رسالت یگانگی خداوند

 

و انسجام مسلمین جهان را بر عموم مسلمانان

 

و شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض

 

می نماییم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 7:52  توسط مژگان  | 


سلام دوستان

تا حالا دیدین یکی واسه گرفتن پشه خون بپا کنه؟ خوب من اینکار رو کردم:

 

با چند تن از دوستامون رفته بودیم شمال جاتون خالی خیلی خوش گذشت..!!

دوتا ماشین و هفت نفر آدم مدعی که هر کدوم فکر می کرد که خودش عقل کل

هستش و عقل بقیه روی هم به اندازه نصف عقل اون هم نمیشه..

دو نفر که مامور تدارکات و خرید بودن. میوه و گوشت و بعضی چیزها رو

از شهر خودمون خریدند که باصطلاح خوب باشه البته پولی که داده بودن

خیلی خوب بود..شاید کیفیت خرید هم خوب بود اما اونی که قسمت من میشد

چه عرض کنم ..چون یکی از راننده ها من بودم ویکی از تدارکاتچی ها توی

هر کدوم از ماشین ها حین رانندگی میوه و چیزهای دیگه پخش میکرد و صد

البته از خودش و نفرات میانی تا میوه ها بمن می رسید کیفیتش درجه سه!!

می شد..

حساب کنید موقع خوردن غذاهم چی پیش اومد و کبابهای سوخته

نصیب من شدو ..

دو نفر هم مامور پیدا کردن محل خواب شدن که بعد کلی علافی نیمچه اتاقی

با یه پروانه آویز از سقف که صدای هلی کوپتر (بالگرد فارسی) می دادپیدا

کردن و همه رو ساندویچ کردن تو اون اتاق. حساب کنید دیگه خستگی و

هوای گرم و شرجی شمال و ..

..و پشه هایی که حمله ور شدندو خواب از کله من پرید چون بقیه مثل

بخت آدمای بخت برگشته خوابیده بودند و فقط من با پشه ها ور می رفتم

یکی از پشه ها که خیلی مزاحم بود هی می نشست روی لبم و هر کاری

 میکردم نمی رفت پی کارش. توی تاریکی یه چیزی بدستم خورد و

 بی اختیاربا اون محکم زدم بهش که جا خالی داد وصدای آخ من و ..

یکی کلیدرو روشن کرد و قیافه من در حالیکه چاقو بدست و خون از

 لبم جاری بودتوجه همه روجلب کردو پس از آن توپ و تشر همه مثل

آوار ریخت روسرم که :

آدم حسابی روزهمه مارو خسته کردی الان هم بخاطریه پشه

خون بپا می کنی! و ما رو بدخواب!!!

خوب این خاطره رو گفتم که بدونید الان فصل گرما و شرجی شمال

هستش پس اگه بنزین اضافی داشتین و خواستین برین مسافرت..

 

برید جاهای سردسیر مثل : مشهد و یا تبریز و ارومیه!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 5:7  توسط امیر  | 


 

چرا ؟

 

   چرا ادما با ديدن اين همه بي عدالتي بازم سكوت مي كنند ؟ خدايا چرا ما ادما فقط و فقط به فكر خودمونيم و بس ؟ چرا هيچ وقت اطرافمونو نمي بينيم ؟ چرا چشماي خيس دخترك گل فروشو نمي بينيم ؟ چرا دستاي پسرك واكسي و نمي بينيم ؟

كنار خيابون پسري به ديوار مغازه اي تكيه داده بود و يه وزنه جلوي پاهاش گذاشته بود . دفتر مشقش روي پاش بود و با دستاي كه از سرما مي لرزيد مشق مي نوشت  ، نمي دونم چي شد بي اختيار رفتم  جلو ، سرشو بلند كرد و گفت خانوم وزن مي كنيد خنديدم و بهش گفتم اره .

يه لحظه خودمو جاي اون پسر بچه ديدم  لباساي نازك و پاره اي به تنش داشت .  توي سرماي زمستون چطوري گرم مي شد ؟ پرسيدم سردت نيست ؟ دستاشو به هم فشرد و گفت : نه عادت كردم ، هوا خوبه . اين همه ادم از كنارش رد شدن چقدر بي تفاوت !!!

 

1

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 8:56  توسط  المیرا  | 



elmira