تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

بعضی ازآدمها ترجمه شده اند.

بعضی ازآدمها تجدیدچاپ می شوند.

بعضی فتوکپی آدمهای دیگرهستند

بعضی ازآدمها جلد زرکوب دارند

.

بعضی جلد ضخیم وبعضی جلدنازک دارند.

بعضی ازآدمها باکاغذکاهی چاپ می شوندو

بعضی با کاغذسفیدومرغوب.

بعضی ازآدمها تیتردارندوروی پیشانی بعضی ازآدمها نوشته اند

"حق هرگونه استفاده ممنوع ومحفوظ است"

بعضی ازآدمها رابایدچندباربخوانیم تامعنی آنهارابفهمیم

بعضی رابایدنخوانده دورانداخت.

ازروی بعضی ازآدمها بایدمشق نوشت

 وازروی بعضی جریمه

دوستان من که توی این وبلاگ هستند  و یا لطف می کنند و

بما سر می زنند از آن نوع هستن که :

باید از روی آنها مشق نوشت

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 15:29  توسط امیر  | 


اگر به غازها وقتی از سرمای زمستان به مناطق گرمسیری مهاجرت می کنند نگاه کنید خواهید دید

 که آنها دسته جمعی و بشکل  >  پرواز میکنند

می دانید چرا؟

                                                        در  پرواز بشکل  >

راندمان پرواز در مقایسه باغازی که بتنهایی پرواز می کند تا 71% افزایش

 می یابد

 

درس اول:

در یک مسیر حرکت کردن و در قالب تیم کار کردن کمک می کند  تا سریع تر و آسان تر به مقصد برسیم

وقتی غازی گروه را ترک می کند ناچار است مشکلات تنها پرواز کردن را و مقاومت هوا را تحمل کند

بنابراین فورا به گروه بر می گردد و از قدرت گروهی که پیشاپیش او حرکت

 می کند بهره می جوید

 

درس دوم:

در میان و هماهنگ با گروه بودن و در یک جهت حرکت کردن میزان تلاش را کاهش و رسیدن به هدف را آسان می کند

هر کسی کمک می کند  و دریافت کننده کمک نیز هست

وقتی رهبر گروه از پرواز خسته می شود به انتهای گروه رفته و غاز دیگری جایگزین می شود

 

درس سوم:

وقتی غازها بشکل > پرواز می کنند

با سر و صدا همدیگر را تشویق می کنند و در یک جهت به پیش می روند

تشویق جرات می دهد

تشویق و جرات بخشیدن بموقع ایجاد انگیزه می کند و قدرت می دهد و بهترین نتیجه حاصل می شود

 

درس چهارم:

وقتی غازی مریض یا خسته می شود گروه را ترک می کند

بعضی غازها هم با او گروه را ترک می کنند تا حمایت کرده به گروه برگردد

یا بمیرد. در اینصورت غازهای کمک رسان دو باره به گروه بر می گردند

 

درس پنجم:

بیایید در کنار هم باشیم و اگر کنار هم باشیم بهتر می توانیم بر مشکلات فایق آییم

اگر ارزش واقعی دوستی را درک کنیم

اگراز احساس ما بودن و مشارکت آگاه باشیم:

 

زندگی آسان تر و عمر پربارتر خواهدشد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 11:22  توسط امیر  | 


 

دوستاي گلم سلام ، مي خوام امروز واستون يه سري جك بزارم كه بخونيد. البته  قصد توهين به

 قشر خاصيو ندارم واميدوارم از خوندن اين پست لذت ببريد .

دوستون دارم

الميرا

 

 

ماهي شده بود باورش ،كه اگه تور بندازن سرش مي شه عروس ماهي ها ، شاه ماهي مي شه همسرش ، ماهيه باورش نبود ، تو ر رو كه بندازش سرش نگاه سرد  ماهي گير مي شه نگاه اخرش.

........................................................................................

 @#$%^&*(())_+@(@^&*(-^&*%$#   اينو نوشتم که سرت گرم باشه دستتو توي دماغت نکني!

........................................................................................

يارو مي ره خواستگاري خيلي حرف مي زده پدر دختر خانوم حوصله اش سر مي ره بهش مي گه از خودت بگو . چي داري چي نداري ؟ يارو مي گه دست سمت راستم نيست . پدر دختره مي گه اشكالي نداره . يارو خوشش مياد و ادامه مي ده : پاي سمت چپم  هم نيست ، پدره دختره مي گه اشكالي نداره ، يارومي گه اخه مي دونيد چيه ؟ من دست سمت چپم هم نيست پدر دختره مي گه بازم ايرادي نداره يه پا كه داري . يارو مي گه اخه اونم ندارم . پدر ه مي گه يه دفعه بگو كلمند آبتو آوردي !

........................................................................................

 

>-->-o        مي دوني اين چيه؟ اين منم که از دوري تو مردم!

 

........................................................................................

 

يه کاميون جوک داشتن از اردبيل ميفرستادن تهران ترکه نارنجک ميبنده به خودش ميندازه خودشو زير کاميونه ميشه ترکه فهميده .

 

........................................................................................

 

يه روز يه كشاورز مياد درخت پسته روبادرخت زيتون پيوند مي زنه مي شه درخت پستون .

 

........................................................................................


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 8:25  توسط  المیرا  | 


هوالجمیل

دوستی بلوط و گل سرخ

 یک نهال گل سرخ همراه با نهال بلوطی

 سبز و شاداب از زمین روییدند.

 روزها در کنار هم گل گفتندو گل شنیدند.

حرف شان هر روز از نسیم بود واز شبنم و باران.

وقتی بوته ی گل سرخ به گل نشست

بلوط درختی شده بود بالا بلند

 وحالا از چیز های تازه

از عقاب وقله واسمان حرف می زد.

گل که طاقتش طاق شده بودبا گریه گفت:

 خیال می کند خیلی بزرگ شده.

وبعد با تمام قدرت رو به درخت

 که سر به اسمان کشیده بودفریاد زد:

 حالا انقدر بزرگ شده ای

 وقت حرف زدن با گلی را نداری.

 بلوط گفت:همه اش این نیست که من انقدر بزرگ شده ام

مسئله اینجاست که تو هم اینقدر کوچک مانده ای.      

 ( شل سیلور استاین)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 20:13  توسط   | 


وظیفه ی اساسی در زندگی این نیست که ببینیم چه چیز هایی در فواصل دور  و مبهم پنهان است بلکه کار اصلی ما باید صرف شناختن و آشنایی با چیز هایی گردد که در نزدیکی ما قرار گرفته است.

این اصلا اهمیتی ندارد که در آینده ای دور و مه آلود چه چیزی انتظار ما را می کشد فقط اهمیت در اینجاست که در آینده ی نزدیک در همین فردای روشن چه نهفته است .

در آهنینی میان خود و گذشته برقرار کنید و در غم و دلشوره ی آینده هم نباشید آینده به خودی خود خواهد امد. آنچه اهمیت دارد امروز است که ما در آن به سر می بریم اینکه در فردا های دور چه پیش خواهد آمد و چه خطراتی ما و منافع ما را تهدید خواهد کرد چندان اهمیتی ندارد.

گذشته ها گذشته اند.دست یافتن به خاطرات خوش و غمبار گذشته مشکلی از مشکلات کنونی را حل نخواهد کرد . آری آن فرصت های طلایی از دست رفته اند و یاد آوری آنها نیز هیچ فرصتی برای امروز ما ایجاد نخواهد کرد.

غم فردا را نخورید زیرا فردا هم روزی است و برای امروز همان مشکلات و نگرانیهای خودش کافی است.

برگرفته از کتاب ایین زندگی اثر دیل کارنگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 20:7  توسط   | 


 

 

دوستان خوب

 

شاید برای شما هم  مواقعی پیش اومده که تو یه لحظه باید تصمیم بگیرید و کاری انجام

 بدهید و هیچ دلتون نخواد.به این خاطره توجه کنید:تو روزهایی که اداره نمی رفتم بصورت

 پاره وقت کارهای حسابداری دو سه تا شرکت خصوصی رو انجام می دادم.یکی از اون شرکتها

 رو حسابدار قبلی که دوستم بود  و  دیگه خودش اونجا نمی رفت  معرفی  کرده بود و  من اکثرا

 با کارپرداز شرکت طرف بودم و اصلا صاحبان  شرکت رو ندیده بودم.

یه روز اول هفته بود و رفتم همون شرکت. دست بر قضا همون روز می خواستن برا تکمیل کادرشون چند نفر استخدام کنن و سالن اداری شلوغ بود. من هم گریزان از شلوغی و سر وصدا زودتر از همیشه

  کارها رو ردیف کردم و از اتاق خارج شدم از جلوی اتاق معاونت که رد میشدم درش نیمه باز بود و توی یه لحظه چشمم به کسی افتاد ک از  همکلاسیهام بود که توی  دوران ابتدایی و راهنمایی سالها همکلاس  بودیم و کلی وقت بود که ندیده بودم. تو همون یک لحظه خیلی از  خاطرات خوبی که داشتیم یادم اومد و بالاخره اسمش و اینکه پدرش از  خرپولهای شهره و این هم شرکت اونهاست. از بین همه این آیتم ها  همون دوستی زمان مدرسه باعث شد که برگشتم و در زدم و با اسم

کوچکش صدا کردم. سرش رو بلند کرد و من هم توی همون فاصله وارد اتاقش شدم و دستم رو بطرفش دراز کردم... هنوز کاملا دست نداده بودیم که متوجه شدم کلافش توی هم رفت و از رو صندلی نیم خیز شد . گفتم فلانی شناختی منو ..مثل آدمهای  یخ زده و  با ادبیات خاص مدیر ها گفت:

"بله..شناختم حالتون خوبه ..امری باشه"   

من هم خودم رو جدی گرفتم و گفتم :

" من هم واسه استخدام اومدم "

گفت :  "از منشی بپرسید حتما راهنمایی می کنه"

گفتم : " باشه حتما "!!

خوب زیاد دلگیر نبودم بالاخره از عوارض ثروت بیش از حده. منهم

ازاتاقش در اومدم و برگشتم به دفتر حسابداری و حسابهارو جمع کردم

و دفتر دستک رو بردم پیش کارپرداز و تحویل دادم و گفتم من دیگه

اینجا نمیام و فلان مبلغ رو بعنوان دستمزد بفرستین به آدرسم.

 

دو سه ماهی از این ماجرا گذشت..

 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 10:26  توسط امیر  | 


دوباره تنها شده ام, دلم دوباره گرفته است.

چرا هيچ كودکی به من لبخند نمي زند؟ چرا هيچ غنچه ای به ياد من باز نمي شود ؟

وهيچ باراني از ناودان های شكسته ی خانه ام عبور نمي كند؟

خدايا! دلم دوباره هوای تو را كرده است. خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم.

يادم از بال های فرشتگان در كنارم مي افتد و گل های داوودی كه لحظه هايم را مترنم مي كنند. به ياد شبي

مي افتم كه تو را در ميان شمع ها ديدم. پروانه هایی را ديدم كه از تو خبر مي دادند. دوباره مي خواهم به سوی تو بيايم.


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 6:1  توسط مژگان  | 


سلام دوستای نازنینم
 
به کلبه ما خوش اومدین
تولد بانوی دو عالم بر همگان مبارک
 
 میدونین که روز مادر نزدیکه 
 
من به نوبه خود روز مادر رو به مادر عزيز خودم
و تموم مادراي ايران و دنيا
 
تبريك ميگم

زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا،

آوای«مادرم» است.
 
این کلمه آکنده از عشق و امید است،

کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد

وزیبائی است.
 
مادر همه چیز ماست

مادر آن روح جاودانی است که

لبریز از عشق و

زیبائی است.
مادر

دوستای مهربونم هر کسی دوست داره به مادرش یه هدیه بده

بیاین هدیه هایی که میخواهیم

 به مادرامون بدیم به همدیگه نشون بدیم

هرکی دوست داره' هدیه شو تو قسمت نظرات بگه 

البته هیچ هدیه ای برای مادر نمیتونه ذره ای از زحمات اونو جبران کنه

 

قربون همتون

رحمان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 22:58  توسط   | 


                                                     سلام دوستان اين مطلب زياد طولاني نيست

       حتما تا آخر بخونيد

                              

داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالارود.
او پس از سالها آماده سازی  ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست  تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود.

                                                               


شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستارگان را پوشانیده بود.



همانطور که بالا می رفت چند قدم مانه به قله کوه پایش لیز خورد و در حالیکه بسرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.


  


در حال سقوط فقط لکه های سیا ه را مقابل چشمانش می دید و احساس مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه زمین او را در خود می گرفت.



همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگانیش به یاد امد.


 


اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در آن لحظات سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:

" خدایا کمکم کن "

 
    

 

ناگهان صدایی پر طنین که از اسمان شنیده می شد جواب داد:

 

          "از من چه مي خواهي ؟ "


 




- ای خدا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من می توانم تو را

نجات دهم ؟

- البته که باور دارم


-اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته

است پاره کن



...یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد




*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 10:44  توسط امیر  | 


 

سلام   مژگان جون ، داش رحمان و امير اقاي گل و همه  كساي كه اينجا  بهمون سر مي زنن

 

اين شعر و الان گوش كردم خيلي باحال بود .  واسه شما هم نوشتم .

 

خيلي دلم گرفته بود .....  شونصد بار اين اهنگو گوش دادم . من تاريكه دنيا شدم

 

 

امشب از اون شباس كه من ، دوباره ديوونه بشم

 

تو مستي و بي خبري  L  اسير مي خونه بشم

 

امشب از اون شباس كه من  دلم مي خواد داد بزنم  

 

تو شهر اين غريبه ها  دردمو فرياد بزنم L  

 

دلم گرفت از اسمون  L هم از زمين هم از زمون

 

تو زندگيم چقدر غمه  L  دلم گرفته از همه

 

اي روزگار لعنتي ،  تلخه بهت هر چي بگم

 

من به زمين و اسمون دست رفاقت نمي دم

 

دست رفاقت نمي دم

 

از اين همه در به دري تو قلب من قيامته 

 

چه فايده داره زندگي  L

 

اين انتهاي طاقته

 

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

 

به داد من نمي رسه  ،  خداي آسمون من

 

دلم گرفت از اسمون  ،  هم از زمين هم از زمون

 

تو زندگيم چقدر غمه  ،  دلم گرفته از همه

 

اي روزگار لعنتي ،  تلخه بهت هر چي بگم

 

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

 

دست رفاقت نمي دم

دست رفاقت نمي دم

دست رفاقت نمي دم

 

منم درگذشت مهستي ( بانوي اواز ايران ) رو به همه دوستان تسليت مي گم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386 ساعت 18:30  توسط  المیرا  | 


سلام دوستای گلم

منو ببخشید که یک هفته ای نبودم

سرم زیادی شلوغ بود

راستی منم به نوبه خودم فوت هنرمند عزیز ایرانی رو به همه ایرانیان و جامعه هنری تسلیت میگم

به همین مناسبت لازم میدونم یه بیوگرافی کوچیک از این عزیز براتون بذارم

مهستی جوون

بیوگرافی، دیسکوگرافی و شرح حال هنرمند - مهستی

مهستی که نام اصلی اش «خديجه (افتخار) دده بالا» است، در سال ۱۳۲۵ متولد شد. او که خواهر ديگر خواننده محبوب ايرانی هايده است، توسط پرويز ياحقی، آهنگساز پر آوازه ايرانی، کشف ومعرفی شد.

مهستی کار خوانندگی را از برنامه گل های رنگارنگ و با آهنگ « آخه دلم را برده خدايا» که ساخته پرويز ياحقی بود، شروع کرد.

در آغاز، مهستی با مشکلات زيادی از طرف خانواده اش برای شروع کارخوانندگی مواجه شد، با توجه به فشار خانواده مهستی تصميم گرفت که با تصوير جديدی از زن خواننده ايرانی پا به عرصه بگذارد. مهستی همواره خود را خواننده ای معرفی می کرد که به ارزش های خانوادگی احترام می گذارد.

مهستی همزمان با انقلاب در ایران به بريتانيا و سپس به آمريکا مهاجرت کرد.

در سال ۲۰۰۵ ميلادی، به خاطر« يک عمر فعاليت هنری» از مهستی در مجلس باشکوهی در لس آنجلس تقدير به عمل آمد.

در مارس ۲۰۰۷ مهستی اعلام کرد که دچار سرطان روده شده و از آن پس تلاش کرد تا جامعه ايرانی مقيم آمريکا را بيشتر با بيماری سرطان و نقش تمرين های فيزيکی در درمان اين بيماری آشنا کند.

مهستی در آخرین سالهای عمرش به عيسي مسيح ايمان آورد و تعميد يافته بود .

وی سرانجام در 4 تیرماه 1386 در سن شصت و یک سالگی در لس آنجلس در گذشت.

روحش شاد

مخلص همگی:داداشتون رحمان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 22:24  توسط   | 


 

يه بازي !

 

سلام برو بچ ، خوبيد ، خوشيد   دماغتون چاقه ؟ ما هم خوبيم . با گرماي تابستون چكار

 مي كنيد ؟ خوش مي گذره بهتون ؟ خب خدا رو شكر

امروز مي خواستم با شما يه بازي رو شروع کنم ا لبته طرحش از زن داييم بود ( مژگان جون )  

يه سوال مي گم ، مي خوام همتون بهش جواب بديد ، سوال من اينه چطوري يه وبلاگ