تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

 

 

 

سلام دوستاي گلم

 

متن قشنگي رو براتون انتخاب كردم  . اميدوارم  خوشتون بياد .

 

با تشكر از  دوست گلم ناصر رعيت نواز . كه اين متن قشنگو ايشون زحمتشو كشيده بودن .

 

 

 

 

 

 

زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم

 

و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم بدون انديشه تو سپري نشد

 

اگر عمر من تنها يك شب باشد آرزو دارم همان يك شب را با تو بگذرانم

 

هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي کنم بايد چيزي بنويسم. چند خط از دريا. چند خط از ابر.

 

 چند خط از فرشته ها. چند خط از مهرباني.... در اين زمانه اي که نه روي سنگها مي شود چيزي

 

 نوشت و نه روي آبها براي تو نوشتن چه لذتي دارد.

 

بايد از تو بنويسم. خوب مي دانم چرا؟ وقتي در هواي تو نفس مي کشم چشمهايم جز تو را

 

 نمي بينند و دستانم جز تو را لمس نمي کنند.

 

وقتي سرگشتگي و تنهايي ام را به مهماني خلوتم مي برم و درهاي خيال را بر روي خود مي بندم

 

 در انتهاي اين بن بست هم مي دانم که بايد از تو بنويسم.

 

مهربانم! چشمهايت را دوست دارم. مرا به ياد روياهاي سبز و دلپذيرم مي اندازد.

 

دنيا را بارها در چشمهايت ديده ام. خودم ديدم که يک روز صبح خورشيد پلکهايت را باز کرد و

 

 آرام از آن بيرون آمد. چشمهاي خودم را نيز خيلي دوست دارم.

 

چون هر وقت هواي بي تو بودن سنگين مي شود و دلم از فراقت آتش مي گيرد آن قدر اشک

 

 مي ريزد و مي بارد تا لايه شفافي از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

 

هر شب بر بام روياهايم مي ايستم تا شايد دست در دست ماه به ديدنم بيايي.

 

هر چه قدر هم که دور باشي دست فرشتگان را مي گيرم و نيلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا مي آيم

 

 تا به تو برسم...

 

 

چراكه محبوبم اين دتيا تنها هنگامي زيباست كه در كنار تو باشم

 

 

عشق من تمناي زندگي با تورا دردل دارم

 

ودوست دارم هر شب در عشق تو صبح گردد . من دلبسته عشق تو شدم

 

تو اجازه دادي كه عشقت را در دل احساس كنم

 

پس با قلبم تورا صدا ميزنم

 

تنهايي رو دوست دارم چون فقط موقع تنهايي هست که ميتونم با توحرف بزنم

 

تو تنهايي من تو هميشه کنارم نشستي و به حرفام گوش ميکني

 

نميدوني چه قدرحرف دارم که بهت بزنم ، نميدونم از کجا شرو ع کنم از لحظه ي اشنا ييمون بگم

 

 يا از لحظه ي که...

 

دور بودن از تو خيلي سخته و لي نه ...

 

تو دور نيستي تو هميشه در قلب و ياد من هستي

 

دوست دارم وقتي که تنها هستم از زندگي صحبت کنم و از تو ،  از تو يي که تمام زندگي من هستي

 

تمام دقايقمو با تو ام حتي الان که با من نيستي

 

دوست دارم حرفاي نگفتمو بهت بگم

 

بهت بگم که خيلي دوست دارم

 

 

 

دوستاي خوبم شب خوبي رو  كنار عزيزانتون  داشته باشيد . خواباي قشنگ ببينيد .

 

فردا جمعه است بهتون خوش بگذره هميشه شاد و سر بلند ، موفق و كامياب باشيد

 

با ارزوي بهترين ها براي شما

 

                                                         

 

   elmira   

                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 19:52  توسط  المیرا  | 


وقتي كه اخرين بار ديدمش

مثل مجسمه خشكي

ساخته از خاكستر

هزاران ترك برداشته ام و

                                             غباري كهنه

در مي رسد تا غبار از من برگيرد

و من

فرو مي ريزم

                                          كنار جارويي و سطلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 18:32  توسط امیر  | 


سلام به دوستای گلم
این شعر و یه جایی خوندم حیفم اومد شما نخونین
خداکنه خوشتون بیاد
                                 تقدیم به خواهر نازنینم
 
تو در چشم من همچو موجي
خروشنده و سركش و نا شكيبا
كه هر لحظه ات مي كشاند بسويي
نسيم هزار آرزوي فريبا
تو موجي
تو موجي و درياي حسرت مكانت
پريشان رنگين افقهاي فردا
نگاه آلوده ديدگانت
تو دائم بخود در ستيزي
تو هرگز نداري سكوني
تو دائم ز خود مي گريزي
تو آن ابر آشفته نيلگوني
چه مي شد خدا يا
......چه ميشد اگر ساحلي دور بودم ؟
شبي با دو بازوي بگشوده خویش
ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم
               
         با آرزوی روزهای خوش  رحمان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 12:6  توسط   | 


سلام به همه دوستای گلم 

داداش کوچیکتون رحمان همتون رو میبوسه

دوست جدیدمون (امیر خان)مطلبی در مورد

 دوران کودکی نوشت

که

منو یاد بچگی هام انداخت

این شعر هم مربوط به همون دورانه

خدا کنه خوشتون بیاد

                         

بچگیا یادت هست بازیا اشکنک داشت

گفتن نریم توپ بازی چون شیشمون ترک داشت

 

بچگیا یادت هست رفتیم تو حوض ماهی

مامان تو بهم گفت خیر نبینی الهی

 

بچگیا یادت هست نیومدی به بازی

گفتم بیام تو کردی بهم زبون درازی 

بچگیا یادت هست از رو دیوار پریدیم

اهالی داد کشیدن ما خندیدیم شنیدیم

 

بچگیا یادت هست با همه دعوا کردم

مشت خودم رو اونروز پیش همه وا کردم

 

یچگیا یادت هست گفتن که خیر نبینیم

گفتن که ما بدترین آدمای رو زمینیم

 

بچگیا یادت هست نیومدی تو کوچه

حتی واسه خرید لواشکو آلوچه

 

بچگیا یادت هست پنجرتونو بستی

دلی که پشت اون بود آخر زدی شکستی

 

بچگیا یادت هست دنبال هم تو کوچه

اون دوره گردی که داشت لواشکو آلوچه

 

بچگیا یادت هست توپَ رو پاره کردن

حرفای بد زدند وبه ما اشاره کردند

 

بچگیا یادت هست دیگه محل نذاشتی

انگار از اون روز دیگه اصلا دوسم نداشتی

 

اما نگات از اونروز با چشمای من بد شد

هر وقت نگات منو دید تندی گذشتو رد شد

  

بزرگ شدی تو کوچه بهت دادم یه نامه

گفت سلام واجبه چون جواب سلامه

 

حالا شنیدم تو رو میدن به یه غریبه

مرده بودم مگه من چقد کارات عجیبه

 

حالا به من توپ نزن به من کمک کن کمک

چون مثِ شیشه ما پره دلم از ترک

مخلص همه عزیزان   رحمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 23:4  توسط   | 


چشم هايم گلايه دارند از نديدنت
گوش هايم
براي نشنيدن صدايت
با قلبم چكنم
كه با ضرباني زنگ زده
روي نئون دستانم
براي "
تو
"ي ماضي شده
 انتظار مي كشند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 14:38  توسط امیر  | 


ميوه خريدن  سوائي است
يا همه ميوه هايت تازه و شيرين است
يا ترش و كال
ويا هر دو با هم
اما زندگي درهم است
 مثل شادي غصه خنده گريه
  بستگي دارد به قسمتتان


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 14:37  توسط امیر  | 


دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت‎
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 9:47  توسط   | 


 

دوران کودکی


نمی دونم شما که این مطلب رو میخونید خونه تون کجاست شهر روستا اپارتمان

 

و یا خونه های  ویلایی اگه تو یکی از کوچه های قدیمی  و اصیل بدنیا اومدین و

 

 بافت محله تقریبا حفظ شده و پس از سالها   بازهم ساکن همونجا هستین و یا

 

 حداقل مثل من هر روز سری به خونه پدر یا مادرتون بزنید اونوقت میتونید 

    
حرفها و خاطرات در و دیوار و پنچره و سنگفرش کوچه و محله تون رو بشنوید

 

 و با اونا  زندگی   کنید.


امروز هم سری به خونه مادرم میزنم پیرزن همسایه اونجاست و بعد مدتها میبینم 

 

 اونهم مثل مادرم پوکی استخوان داره و علیل از پاها.از هر دری سخن گفت و

 

اخر سر به پسرش اقا رحیم رسید که چطور اومد


و برای ادای نذرش اونو برداشت  و با ماشینش و یه ویلچر برد زیارت  مشهد

 

و کلی دعای خیر و باقی قضایا.

 

عصر میرم سرکار شیفت شب بیست و چهار ساعت تموم میشه و چهارتا 

 

صفر ساعت دیجیتالی حاکی از اغاز روز دیگریست تنها توی اتاق کنترل هستم

 

بچه های دیگه هر کدام به گوشه ای خزیدن هیچ  کاری  نیست و روی صندلی

 

 فنری افتادم  یاد حرفهای  پیرزن میفتم  پلکها رو میبندم وافکارم رو جمع  کرده و


میفرستم به دوران کودکی سی  سال پیش... کم کم همه چی رو همونطور که

 

 بودن دارم میبینم .. کوچه پیچ در پیچ با سنگفرشی که تازه چیدن دیوارهای

 

کاهگلی وخونه های بزرگی که از بالای دیوارها ساقهو برگ درختان مو و

 

 الوچه به کوچه سرک کشیدن و ادمهایی میان و میرن وچندین سال بود که نمی دیدم


بچه هایی که کوچه رو شلوغ کردن و دارن گردو یا تیله بازی میکنن یه عده هم 

 

اونطرف مشغول بازی هفت سنگ هستن توپ پلاستیکی دو لایه و ارابه ای

 

 که از قوطی میوه ساختیم هم اونجاست .


رحیم رو میبینم که میاد طرفمون و میگه بچه ها بریم  درخت توت. اره همون

 

 خونه بزرگه اخر کوچه که باغ بدون حصار بود چند نفر میریم اونجا رحیم 

 

 میره بالای درخت و شروع  میکنه خوردن او نقدرهلهله و داد و فریاد میکنیم که 

 

میفته و دستش میشکنه و ما فرارمیکنیم..روز دیگه یه میله پیدا کردم و من


شدم زورو و علی گروهبان گارسیا یهو میله میخوره زیر چشمش و خون سرازیر

 

 میشه و باز هم  فرار..


یه روز هم با بچه های محله بالا طبق معمول دعوا میکردیم سعید از راه رسید و

 

رفت پیش دوستاش من هم یه سنگ بیضی حواله اش کردم  نشونه ام خیلی خوب

 

بود درست خورد به همونجایی که میله خورده بود زیر چشم علی  و باز هم جاری

 

شدن خون و الفرار..دیگه از شیطنت من همه محله شاکی شدن مادرم


میفرسته " باغمیشه " پیش پدربزرگ  تو باغش  صبح تا عصر اونجا  باشم

 

باغمیشه سه ایستگاه  فاصله  داشت با خونه مون یه ایستگاه  خیابون اسفالت 

 

 و دو ایستگاه خاکی  اینجا اصلا همه اش باغ  بود  با یه خیابون خاکی وسطش

 

که مرز میان شهر بود. باغمیشه گوشه ای از بهشت بود طبیعت بکرودست نخورده


 انتها نداشت همه دارای باغ بودن  و درختان بارور که ازبس میوه ها چیده نمیشدن

 

اکثرا میریختن زمین و تلف میشدن...

 

صدای الارم یکی از پانلها بسرعت برق به حال حاضرم بر میگردونه و

 

عرق پیشونی و طپش قلب ازاون بهشت به یادگار میمونه. دو باره یاد بچه ها

 

میفتم رحیم معاون یه شعبه بانکه و دوتا پسر داره علی تو شهرسازی مشغوله و سعید

 

مرغداری دارد و هرکدوم یه دختر. اما ..اما باغمیشه دیگه وجود نداره وهمه جا

 

 تبدیل شده به خونه و اپارتمان حتی اسمش هم عوض شده و من هر وقت اونجا میرم 

 

 خیلی غمگین میشم.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:53  توسط امیر  | 


 

  ما و لیلی  همسفر بودیم  اندر  راه  عشق

                    
   او به مطلب ها رسید و ما هنوز اواره ایم


مطالبی اماده کرده در مورد اغاز سخن  و خودم و کلمه "عشق"


مشکلی پیش اومد و  چند روز تاخیر افتاد  و از خیر بعضی  از


مطالب گذشتم . بهرحال این فرصت مغتنم رو نخواستم از دست


بدم. خواستم محتوا و فرم این صفحه کمی متفاوت باشه  با بقیه


و  پس از خوندن  مطالب زیبای  صفحات  قبل و  مقایسه  با


سیاهه های حقیر قدر صفحات قبلی رو بیشتر بدونید.از معرفی


خودم نیز صرفنظر کردم و فقط به نامم بسنده می کنم بهرحال


انچه مهمه نوشته است و نه نویسنده.


و اما در مورد "عشق" پس از اتمام مطلب اون قصه یادم افتاد


که عده ای در تاریکی دنبال شناختن و سپس شناساندن فیل به


دیگران  بودند و منهم برداشت  خودم  رو از عشق شبیه اونها


یا فتم و اونو هم به کناری انداختم و  فقط به یک  جمله  بسنده


میکنم :


عشق خوب است حتی اگر زمینی باشد چون روزنه ای


است به عشق حقیقی


فاش است بنزد دوست راز دل من


اشفته دلی  و حال  زار  دل   من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:51  توسط امیر  | 


      یاهو 

           
سلام به همه و به شما و همه کسانیکه با وبلاگ المیرا سر و کار دارند


 ممنونم از لطف المیرای خوب که این فرصت را در اختیارم نهاد تا در


وبلاگ زیبایش شرکت کنم . امیدوارم عزیزان کم و کاستی هارا بخشیده


و حتما راهنمایی نمایند.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:45  توسط امیر  | 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 8:45  توسط  المیرا  | 


سالروزدر گذشت استاد گرانقدر دکتر علی شریعتی را گرامی میداریم

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 20:16  توسط   | 


سلام به همه عزیزان دوست داشتنی

امیدوارم حال همگی خوب  و زندگی به کامتون باشه

با اجازه همتون به خصوص المیرا جان یک هفته ای رو

مرخصی بودم علتش رو هم می دونید (جشن عروسی

تنها خواهرم) که امیدوارم خوشبخت بشه

وهمه جوونا 

هم خوشبخت بشن

خلاصه منو ببخشید و قول میدم تو این هفته جبران کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 21:39  توسط   | 



elmira