« هر غروب جمعه »
بي تواين چشماي خسته ام حتي يه شب نمي خوابه
تو شب بلند يلدا لحظه هام در تب و تابه
بي تو چشماي ستاره مث شمعي بي فروغه
قصه ادم و حوا به خدا بي تو دروغه
بي تو اون ماهي قرمز تو كوير تشنه مي مونه
هيچ قناريي تو دنيا ديگه آواز نمي خونه
بي تو اقيانوس و دريا ، تن مي دن به رسم مرداب
اون گلاي زرد نرگس مي مونن هميشه تو خواب
بي تو خورشيد پشت ابرا مي مونه هميشه خاموش
اون غروب سرد پاييز مي شه تا ابد فراموش
بي تو زندوني تنهام
توي اين قفس اسيرم
تو سكوت و بي قراري
به خدا من كه مي ميرم
بي تو هر غروب جمعه مي شينم تو كنج ايوون
جون مي ده پرنده ي دل زير دونه هاي بارون
اگه سرنوشت مي ذاشت دست ما رو تو دست هم
ديگه تو دنيا نداشتم با تو من غصه و غم
اگه زندگي مي داد خوشبختي رو به ما دو تا
اون موقع با هم مي رفتيم تا خود خود خدا
اگه روزگار به خوبي با ما دو تا تا نكرد
پشت در مونديم و درها رو به رومون وا نكرد
چرا طاقت نياوردي ، پا گذاشتي به فرار
رفتي و من موندم و بي تو يه دنيا انتظار
اين بارم كلاغ قصه نرسيد به خونشون
يكي راه خونه رو كاش بهش بده نشون

« من فکر میکنم،پس، هستم »
دكارت
Elmira
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:3 توسط المیرا
|