غریبه های آشنا
مرغ احساس بشر در قفس است
به نوشتن شاید واژه ای پر گیرد قد افکار بشر
و به اندازه یک غربت محض از سر شاخه انگیزه و شوق
برود دور
نه دوری که نهانست زچشم
در قفس خاطره ای نیست که با ان بشود عاشق پرواز کبوتر ها شد
به نوشتن شاید بشکنه این قفس مبهم
به نوشتن شاید بشود رفت به دور
õõõõõõõõõõõõõõõõõõ
من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه
تو اصلان دوسم نداشتی
هر چی که گفتی دروغه
هنوز عاشقتم من ، جون چشمات جون دریا
ولیکن یادت بمونه « خوب منو گذاشتی تنها »
کی می خواد دعا های ما واسه همدیگه بگیره
یکی از ما با شهامت ، واسه اون یکی بمیره
چقدر بین دلا و حرفای ما اختلافه
این روزا درد غریبی می کنه ما رو کلافه
چی می شه با هم بسازیم یه روز ی یه شهر تازه
بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه
یادگار یبنویسیم کاش رو گلبرگ های قرمز
بنویسیم که عزیزم هر جا باشم بی تو هرگز
کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار
تو یادت می یاد عزیزم گفتی به امید دیدار
õõõõõõõõõõõõõõõõõõ
دوستاي خوب خودم سلام 
من دوباره برگشتم .
بعضي ها بازم اگه دلشون خواست هك كنن .
اصلا مشكلي نيست .من كه اصلا ناراحت نمي شم !
در ضمن اين بار تصميم گرفتم مطالب ديگه اي هم تو وبلاگ براتون بزارم
مث جك و طنز ، آهنگ براي دانلود . عكس و ... 
و يه دوست جديد ( رحمان عزیز ) كه قراره تو بروز كردن اين وبلاگ به من كمك كنه .
اميدوارم كه خوشتون بياد و با نظرات سازنده ي خودتون ما رو خوشحال كنيد .
هموتو دوست داريم . اميدواريم هميشه موفق باشيد . 
بهترين ها رو براتون آرزو مي كنيم 
الميرا & رحمان

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 6:15 توسط المیرا
|