تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

 

غریبه های آشنا

 

مرغ احساس بشر در قفس است

 

به نوشتن شاید واژه ای پر گیرد قد افکار بشر

 

و به اندازه یک غربت محض از سر شاخه انگیزه و شوق

 

برود دور

 

نه دوری که نهانست زچشم

 

در قفس خاطره ای نیست که با ان بشود عاشق پرواز کبوتر ها شد

 

به نوشتن شاید بشکنه این قفس مبهم

 

به نوشتن شاید بشود رفت به دور

 

 

õõõõõõõõõõõõõõõõõõ

 

من خودم دیدم ستاره نور نداره بی فروغه

 

تو اصلان دوسم نداشتی

 

هر چی که گفتی دروغه

 

هنوز عاشقتم من ، جون چشمات جون دریا

 

ولیکن یادت بمونه « خوب منو گذاشتی تنها »

 

کی می خواد دعا های ما واسه همدیگه بگیره

 

یکی از ما با شهامت ، واسه اون یکی بمیره

 

چقدر بین دلا و حرفای ما اختلافه

 

این روزا درد غریبی می کنه ما رو کلافه

 

چی می شه با هم بسازیم یه روز ی یه شهر تازه

 

بدون اینکه بگیریم از کسی حتی اجازه

 

یادگار یبنویسیم کاش رو گلبرگ های قرمز

 

بنویسیم که عزیزم هر جا باشم بی تو هرگز

 

کاش نشه زندگیامون یه روزی اسیر تکرار

 

تو یادت می یاد عزیزم گفتی به امید دیدار

 

õõõõõõõõõõõõõõõõõõ

 

دوستاي خوب خودم سلام

 

من دوباره برگشتم .   بعضي ها بازم اگه دلشون خواست هك كنن .

 

 اصلا مشكلي نيست .من كه اصلا ناراحت نمي شم !

 

در ضمن اين بار تصميم گرفتم  مطالب ديگه اي هم تو وبلاگ براتون بزارم

 

 مث جك و  طنز ، آهنگ براي دانلود . عكس و ...

 

و يه دوست جديد  ( رحمان عزیز ) كه قراره  تو بروز كردن اين وبلاگ به من كمك كنه .

 

اميدوارم كه خوشتون بياد  و با نظرات  سازنده ي خودتون ما رو  خوشحال كنيد .

 

هموتو  دوست داريم . اميدواريم هميشه موفق باشيد .

 

بهترين ها رو براتون آرزو مي كنيم

 

الميرا & رحمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 6:15  توسط  المیرا  | 



elmira